خداوندا به ما عروسان در برابر زبان تند مادرشوهر صبر عطا بفرما
سلام فندقم داره دندون در میاره

خیلی کلافه هست

عین مردعنکبوتی به من چسبیده منم کارام خیلی کند پیش میره hysteric.gif


بهار پارسال بود که یه روز به اصرار شوهرجون رفتیم خونه مامانش اینا ناهار

منم اون موقع پنج ماهه حامله بودم

بعد ناهار شوهرجون بهم گفت برو تو اتاق مامانم استراحت کن

مادرشوهر داشت نماز میخوند که من رفتم و رو تختش دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد

ایشون نمازشون که تموم میشه میان و در کنار من دراز میکشن

منم خواب خواب که تو خواب برگشتم و رو به اسمان خوابیدم

مادرشوهر نتونست خودشو نگه داره و منو بیدار کرد پاشو درست بخواب اون جوری نخواب

من :

من :

باز هم خوابم برد دوباره برگشتم به همون حالت

مادرشوهر: پاشو پاشو درست بخواب

این دفعه صداشو شنیدم ولی به روی خودم نیاوردم

دوباره شروع کرد : باتوام بیدار شو درست بخواب

من:

مادرشوهر : با توام پدرسوخته به پهلو بخواب

من :

من:

وهمچنان من :  

هیچی نگفتم یعنی به آدمی که حرف دهنشو نمیفهمه چی میشه گفت؟

بعد از این اتفاق متوجه شدم هیچ وقت نباید در جوار فضول خانوم خوابید

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 11:21  توسط مشاور بانو | 
بعد از اون جریان دختر جاری جون میخواست لوزشو عمل کنه

منم که میدیدم چه نگرانی ها واسترسهایی به جاری و برادرشوهر وارده

از شوهرجون میخواستم که بهشون سر بزنه

مدتی بود که میدیدم خواهرشوهر کلا از صحنه حذف شده

من:

چند بار از شوهرجون احوالشو پرسیدم ولی به جایی نرسیدم

تا این که دیدم نه این غیبته خیلی طولانی شده

نه زنگی نه سری

اونی که تا قبل سونوگرافی پدر تلفنو در آورده بود دیگه یادی هم از ما نمیکرد

تا این که نزدیک ۲-۳ ماه شد

حسابی کنجکاو  شده بودم

شوهرجونم بدجوری مشکوک میزد

میدیدم که داره چیزی رو پنهون میکنه

تا این که یه دفعه  بهش اصرار کردم  و با پا فشاری من گفت که:

تاریخ عمل کپل خانوم چند بار عوض شد

یه بار که رفته بودم اونجا دیدم خواهرم تلفن رو برداشته و تو حیاط داره بلند بلند درباره عوض شدن تاریخ واسه یکی توضیح میده

صداش اونقدر بلند بود که تا سر خیابون میرسید

چند بار بهش گفتم آروم تر صحبت کن

تا این که جلوی بچه ها برگشت به من گفت به تو چه مگه تو فوضولی

منم قاطی کردم و براش برگشتم

ضایع شد رفت تو از اون روزم دیگه منو تحویل نمیگیره

من :

من :

و همچنان من :

خداییش دیگه این دفعه حقش بود آخه خیلی بد دهنه و براشم اصلا فرقی نمیکنه که داره با کی حرف میزنه

از روی تجربه و سیاست به شوهرجون گفتم :

حالا اون یه چیزی گفته تو به دل نگیر  از تو بزرگتره

تو هم نباید جوابشو میدادی

اما شوهرجون گر گرفت :نه بزرگتر باشه عادت کرده به بی ادبی بالاخره یکی باید جلوش دربیاد

ولش کن خودش خوب میشه خودش قهر کرده

من :

خلاصه این که بعد یه مدتی با پادرمیونی مادرشوهر بازم خوب شدن

اما دوستای گلم ما این جور مواقع باید بی طرف باشیم چون آخرش همه چیز بر علیه ما استفاده میشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 1:23  توسط مشاور بانو | 

سلام به دوستای گلم

مرسی این مدتی که نبودم منو فراموش نکردین

راستش خجالتم دادین

اول بگم که میخواستم دیگه تعطیلش کنم ولی ...

به چند دلیل اینجام :

اولیش نظرات شما دوستای نازنین هست

دومیش اون دسته از دوستانی  که میان و درددل میکنن و روحیه میگیرنgirl_cray2.gif

سومیش به خاطر تیتراژ فیلم سر به مهر(بعدا دربارش صحبت میکنم)


خب کجا بودیم .....

آها دو روز بعد از سونوگرافی  سالگرد یکی از اقوام همسر بود

و ما هم با یه شیمک گنده رفتیم برای ادای احترام

اول که داشتم از پله ها بالا میرفتم با شنیدن صدای دوست دیرینه ام (خواهرشوهر) مسرور شدمgirl_impossible.gif

که داشتن درباره این که چقدر پسر دوست دارن نطق میپراندن

همه اقوام همسر دختردار شدنمونو تبریک گفتن

منم که

آخه تمامی اقوام همسر بدون استثنا همه دختر دارن(منظورم نوه هاست)girl_hide.gif

و ما هم در جمع دخترداران نشستیم

ولی مگه خواهرشوهره ول کن ماجرا بود؟

 

یه سره میگفت : من عاشق پسرم آخرم نشد که خدا بهم یه برادرزاده پسر بده

من که شخصا فکر میکنم همه اطرافیان من یه جورایی به غیرعادی حرفیدن سوژه پی برده بودن

هر چی بقیه میگفتن که بابا دختر و پسر فرقی نداره بچه باید سالم باشه

سرکار حرف خودشونو میزدن

منم یک آن دیگه نشد جلوی خودمو بگیرم گفتم اصلا مقصر ماییم که داریم شما رو عمه میکنیم مثل خیلیای دیگه مام میتونستیم زندگیمونو کنیم

خواهرشوهر که از این ور خورده بود از یه طرف دیگه گارد گرفت

که نه البته که فرقی نمیکنه دختر و پسر هر دو یه .. اند

اونم نه یه بار چند بار

من:

من:

اطرافیان من :

خداییش اون روز پی بردم که عقل سالم خودش بزرگترین نعمته

کسی که خودش با وجود داشتن دوتا دختر سالم وزیبا این جوری دل همه رو با بی توجهیش میشکنه و هر مزخرفی که به زبونش میرسه میگه واقعا باید براش تاسف خوردhysteric.gif

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 20:49  توسط مشاور بانو | 
سلام دوستای من من برگشتم با مقدار زیادی غیبت و کلی مساءل حاشیه ای ولی الان یه مامان شیطونم یه پرنسس دارم مثل خودم بازیگوش درگیرش بودم ولی از این به بعد آپ میشم و به نظراتتون هم جواب میدم چون خیلیا منو شرمنده کردن مرسی که بهم سر میزدین بازم میام اگه پرنسسم بزاره هفته ای دو بار آپ میشم تک تکتونو میبوسم منتظرم باشین
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 1:57  توسط مشاور بانو | 
سلام به دوستای گلم مرسی از این که به یادم بودین

حرف واسه گفتن زیاده اما خیلی کم حوصله شدم

پس بهم سخت نگیرین

الان تازه وارد 8 ماه شدم و نینی هم دختره

وای که چقدر خوشحالم

کلی هم واسش تدارک دیدم

اسمشم میخوام بزارم رومینا

باباش که خیلی ذوق اومدنشو داره

ولی خودم یه کمی میترسم

خب بریم سراغ کار خودمون  اول به لیلای عزیزم بگم که واقعا درکت میکنم چون من خودمم حدود 2-3 سال از خانواده ام  دور بودم و چه کارها که تحمل نکردم

ولی خدا رو شکر با ورود خانواده ام به پایان رسید البته من رو ندادن رو هم پیشه کردم


راستی  نمیدونم از کجا شروع کنم

بزارین از تعیین جنسیت شروع کنم که همه خانواده شوهری به علت خوشگل شدنم فکر میکردن پسره

ولی مامانم از همون اولم میگفت دختره

آخه این علائم بارداری تو خونواده ما برعکسه

از اون روزی که من گفتم این هفته میرم  سونو اینا دیگه از دماغم در آوردن

خدا شاهده روزی نبود این خواهرشوهر طرح کنترل جنسیتو پیاده نکنه

تلفن که کاملا در اشغال ایشون بود

تا بالاخره ما رفتیم تعیین جنسیت و معلوم شد که دختره

باباش که کلی ذوق کرد و زنگ زد به کل اقوامشون خبر داد

خدایی بگم جاری فوری بعدش زنگ زد به من و کلی تبریک گفت

اما بشنوید از خواهرشوهر که از اون روز کلا محو شد

خدایی بگم برای من دختر پسر فرقی نداشت

کلا تو فامیل ما زیاد بین دخترا و پسرا فرق نمیزارن

تازه دخترا از محبوبیت بیشتری برخوردارن

ولی باور کنین که خواهرشوهر بی سیاست من از همون موقع ذات واقعیشو نشونم داد

حالا چه جوری؟؟؟؟؟؟؟

بعدا میگم ...........

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 12:0  توسط مشاور بانو | 
بعد از این که همه فهمیدن حالا غر زدنای مادرشوهر شروع شد

کلا مادرشوهر همیشه حرکت نمیاد ولی وقتی هم داره میاد درو میکنه

یه روز من که دلم خیلی گرفته بود هوای بیرون کردم

و پسرخاله شوهری که با ما صمیمیه زنگ زد که با خانومش دارن میان دنبال ما

منم خوشحال

خلاصه رفتیم بیرون

چقدرم خوش گذشت

شام خونه خاله و پسر خاله بودیم

مادرشوهرم رو به زن پسر خاله بعدظهر بیرون بودین؟تازه عروس و پسرمم بودن

اونم گفت :بله جاتون خالی کلیم خوش گذشت

مادرشوهر اول گوش پسرشو پیچوند و کلی دعواش کرد که با اجازه کی زنتو بردی بیرون؟

بعدم تا تونست جلو عروس خاله غر زد که من نباید بگم این چیزا رو مامانش باید بگه که بیرون نره و...

این در حالی بود که من روحم از هیچی خبر نداشت

من که وارد میشدم مادرشوهر ساکت میشد من که خارج میشدم شروع میکرد

خلاصه من بعدا فهمیدم که چه میکنه مادر شوهر

من :

مادرشوهر :

شوهر:


پینوشت:

۱.من میدونم که به خاطر خودم گفت اما من حالم از همه بهتره و مطلقا استراحتی هم نیستم پس تا دکتر نگفته میتونم حرکت کنم

۲.دست و پامم که ببندن اون چیزی که بخواد پیش بیاد پیش میاد

۳.نوه اولشونم نیست که بگم واسه همین حساسن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 12:22  توسط مشاور بانو | 
سلام امروز براتون یه خبر تاپ دارم

اول بگم دعوام نکنینا تحملشو ندارم

من دارم مامان میشمconnie_rockingbaby.gif

الان ۳ ماهمه و خانواده شوشو هم از وقتی که فهمیدن کلی باهام خوب شدن

ولی خوب چیزی از حرکاتشون کم نشده

بعد این همه نبودن با کلی حرف اومدم ولی یادم نیست کدومو بگم و کدومو نگم

پس از آخر به اول شروع میکنم

یه جورایی افسردگی گرفتم خیلی حساس تر شدم girl_to_take_umbrage2.gif

دارم سعی میکنم که با خیلی چیزا کنار بیام

بزارین اول از این که چه جوری فهمیدن بگم hysteric.gif

اول قرار شد منو شوشو تا ماه چهارم به کسی نگیم

ولی از اونجایی که شوهر من خیلی دهن لقه به خواهرش گفت

چقدر بهش گفتم نگو اون بفهمه همه میفهمن

شوشو: نه خواهر من به کسی نمیگه

انصافا هم به کسی نگفت فقط حافظ نمیدونست که اونم حالا میدونه

همون شب که فهمید به مادرش گفت مامانشم فیگور گرفت که مثلا نمیدونه

چند روز بعد ما رو مجبور کرد که به مامانشم بگیم

همین که گفتیم مادرشوهرم به برادرشوهر گفت و برادر شوهرم به هر کسی رسید گفت

دیگه بماند که بقیه فامیلشون چه جوری فهمیدن

من :

شوهری:

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 9:30  توسط مشاور بانو | 
سلام قول قول که از یک هفته دیگه میام و همه چیو تعریف میکنم

پس تا اون موقع لطفا شکیبا باشین

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 17:24  توسط مشاور بانو | 
سلام دوستان

این پست رو به همون عروس خاله شوهری اختصاص دادم که تو پست قبل نوشتم  

چندی پیش که عروسی زهره بود

واسه ناهار داشتیم آماده میشدیم که بریم خونه خاله

که دیدم از عروسخاله (لیلی) اس ام اس اومد 

کجایی پس کی میای این خواهرشوهرت مغز منو خورد

من:

منم جواب دادم دارم راه میوفتم

که دوباره اس داد چقدر حرف میزنه چه جوری تحملش میکنی؟سرم رفتgirl_impossible.gif

منم که تازه سوار ماشین شده بودم در جواب زدم یکم دیگه تحملش کن دارم میرسم

اونقدر عجله داشتم که اس ام اس رو اشتباهی واسه شوهری فرستادم

وای که چقدر خندیدیم از این اس ام اسgirl_haha.gif

آخه اونم از عجله پاکش کرد

وقتی رسیدم دیدم بنده خدا لیلی دیگه کم آورده

منم دستشو گرفتم و به بهانه لباس عوض کردن دوستان دیگه رو پیچوندیم

گفتم چیه چی شده؟

گفت :این خواهرشوهر تو چقدر بی ادبه

گفتم چطور؟

گفت : اومده پیش من میگه از زندگی مشترک چه خبر؟

منم گفتم خوبه میگذره

گفت اذیتت که نمیکنه

منم گفتم نه چه اذیتی ؟

گفت شوهرتو میگم شبا موقع خواب اذیت نمیکنه؟

من:

من رو به لیلی :این همین جوریه اگه حوصله نداری زیاد دور و برش نپر

حالا از اتاق بیرون که رفتیم دیدم بله خواهرشوهر داره با افتخار تمام واسه خاله هاش و دختر خاله هاش از این که لیلی رو اذیت کرده میگه

اونام نه میخندن نه اخم میکنن

یکی از دخترخاله ها که دید من هاج و واج موندم اومد تو گوشم گفت ولش کن نمیفهمه دیگه

من تو دلم : آخه 40 سالشه چطور نمیفهمه؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 11:13  توسط مشاور بانو | 
سلام عزیزان من

بعد از عروسی پسرخاله شوشو اکثر فامیل کنجکاو بودن برن خونشون که جهاز عروسو ببینن

این عروس خانوم یکی از عروسای نیک روزگاره که برعکس من خیلی ساکته و با مادرشوهرشم خیلی خوبه

و البته با منم خیلی دوسته

کلا تو فامیل اینا با من از همه راحت تره چون من دهن قرصی دارم

مثل این که خواهرشور اینجانب دستی هم بر سر عروس و داماد کشیده

و نگذاشته که آنها هم از الطاف ایشان بی نصیب بمانند

خواهرشوهر به منزل پسرخاله میره و وقتی میبینه که میز ناهار خوری ندارن همونجا متلکشو میندازه

که میز ندارین؟

پس کجا خوراک میخورین؟

من نمیدونم کلا اینا فکرشون چه جوریه؟

خوب یه سفره رو زمین پهن میکنن روش شام و ناهار میخورن دیگه 36_1_51.gif

عروس خاله هم که کلا شخصیت سایلنتی داره هیچی نمیگه ولی تو دلش میگه به تو چه؟

خاله کوچک شوشو (مامان زهرا و زهره )هم میرن خونه پسر خاله میبینن تخت ندارن دیگه فکر نمیکنه که تو اتاق خواب 9 متری چه جوری هم کمد جا بدن هم سرویس خواب میپرسه: رو زمین میخوابین ؟

هرکی ندونه فکر میکنه خودشون کجا میخوابن آخه خاله شما هم با کلی ثروت هنوزم رو زمین میخوابین

هههههههههههههههههی چی بگم آخه

من نمیدونم چرا ما آدما یاد نمیگیریم که تو زندگی هم سرک نکشیم و همه چیز رو واسه خودمون باز نکنیمgirl_to_take_umbrage2.gif

شاید اون دختری که تو اینجوری نداشتن فقط و فقط یک میز و تخت رو اول زندگیش تو سرش میزنی اون جهاز براش بهترین باشه

شاید پدر و مادرش در سخت ترین شرایط همونو براش درست کردنgirl_cray.gif

این پستو با کلی امید و آرزو تقدیم میکنم به همه عروسایی که از این آدمای فوضول دورشون زیادهgive_heart.gif

شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 12:0  توسط مشاور بانو | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خوش آمدید من دشمن مادرشوهرم نیستم فقط میخوام این پستا یه مکانی برای درد و دلم باشه تا شما رو بخندونم من همیشه دعا میکنم که مادرشوهرم سالم باشه چون اگه بمیره من دیگه سوژه ندارم
راستی دوستایی که شکلک میخوان کافیه به پیوندای روزانه یه نگاهی بندازن

پیوندهای روزانه
شکلک های من
شکلک های4
شکلک3
شکلک2
aksup
شکلک 1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1393
خرداد 1393
خرداد 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آرشيو
پیوندها
مامی سایت
پرشین وی
هنرکده روبان صورتی
دکوراسیون و تزیینات
بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت
مهره بافی
پاپوش
سفره خونه
همه چیز در مورد طراحی الگوی لباس و دوخت
آی هدیه
من- بیچاره
ژورنال سرا
تولد
کادو آرایی با کاموا
دلتنگی های من
بانوی زیبایی
بافتنی ،خیاطی،کاردستی وآشپزی
جعبه کادویی
خونه دار
نازنین یه دختر تنها
آموزش تصویری شیدایی
گلهای پارچه ای
بیا تو ببین چه خبره
بهشت و جهنم
فلفل بانو و جناب دلدار
آرزوی خدا
خط خطي هاي دختر تنها
سارای عزیزم
ما دو تا :‌ پسر خاله و دختر خاله
♥♡♥ سوته دلان ♥♡♥
عروس کوچولو
آشپخسونه ی مامانم اینا
خاطرات زندگی من
یادداشت های ما
خانمی گل و گلاب و آقایی
Fade to black
سرکوچه
دختري به نام سايرا
آهوی وحشی
شنگولستان
رزا کوچولو و مامانش
•.¸¸.•* آهــــ ـ ـ ـــو *•.¸¸.•*
سیب ترش
خاطرات من
روزهای شیرین نامزدی
لذت زندگی
لبوی ناز
عشق است که جاودان می ماند
ساغر 1 دختر ورنا
زندگی نامه آقا و خانمش
سبک زندگی
جیگیل
شکلات تلخ
من اگه مادر شوهر بشم!
رقص زندگی
غـــزل بــانــو ♥ آقـــا فــربـــد
نم نم بارون
من و تو
تندرستی
تندرستی و درمان
فروش زمین در رامسر
خاطرات من
جاده ی زندگی
مجله عروسی
آشپزخانه کوچک من
مرجع تزیینات
اسم جایی برای دل ایدا
اتاق 10
دنياي بي قانون
این گوشه ی دنج اتاقم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM