قصه شصت و ششم
سلام این بار میخوام واستون از یکی از اون تیکه هایی بگم که خیلی دوستش دارم![]()
کلا مادرشوهر من ۴ تا خواهرن ۱ برادر مادرشوهرم بزرگست این خاله شوهرجونمم دومیه البته فقط ۲ یا ۳ سال با مادرشوهرم اختلاف سنی داره 
دو شب مونده بود به عاشورا تاسوعا من وشوهرجون شام خونه مادرشوهر بودیم 
شامو که خوردیم دیدم مادرشوهر بهم اشاره میده که به شوهرت بگو بریم بیرون 
منم اونشب تریپ دلسوزی نخواستم دلشو بشکونمو گفتم باشه
و آویزون شوهرجون شدم که بریم بیرون مامانت می خواد هیئت ببینه 
شوهرجونم خب کوتاه اومد
موقع بیرون رفتن من رفتم درو باز کنم 
مادرشوهر زودتر رفت و تو ماشین با شوهرجون هماهنگ کرد که بریم خونه خالت![]()
من از همه جا بی خبرم رفتم سوار شدم سر چهارراه که رسیدیم دیدم شوهرجون داره از یه ور دیگه میره
با تعجب پرسیدم کجا ؟؟؟؟؟
که گفت خونه خاله اینا بریم 
منم ذوق ذوق ( حالا بعدا میفهمین چرا )
خلاصه ما رسیدیمو خاله و دختر خاله شوهرجون ( نازی ) تنها بودن ![]()
یه کم که نشستیم خاله رفت آلبومهای قدیمیشونو آورد که نگاه کنیم 
کمکم صحبت کشیده شد به رعایت نکردن برخی مسائل ما آدمها 
من برگشتم گفتم ما که غیبت میکنیم - دروغ که میگیم و.......... ما چطور میتونیم ادعا کنیم که آدمای پاکی هستیم؟
مادرشوهر : آره من که هرگز غیبت نمیکنم 
من یه نگاه عاقل اندر سفی بهش انداختم و گفتم : مامان یعنی شما هرگز غیبت نمیکنی؟؟؟؟؟![]()
مادرشوهر : من ؟ نه اصلا تو تا حالا دیدی من غیبت کنم؟
من :![]()
مادرشوهر : نازی جون خاله غیبت میکنم ![]()
نازی : والا چی بگم شما خواهرا که کنار هم میشینید پدر همه رو در میارین ![]()
من تو دلم صبر کن حالا بهت میگم غیبت میکنی یا نه![]()
۵ دقیقه بعد
مادرشوهر گارد گرفته بود که پشت سر داداشش پیش خواهرش بگه ![]()
که من : مامان شما که غیبت نمیکردین
که نازی و خاله شروع کردن تشویق کردن من![]()
مادرشوهر : خب غیبت کبری داریم غیبت صغری داریم ![]()
خداییش دیگه نمیدونست چی بگه![]()
همه از مچ گیری من خوششون اومده بود ![]()
موقع برگشتنم تو ماشین دوباره داشت شروع میگرد به غیبت کردن پشت سر یکی که دیده بود![]()
که شوهرجون گفت : مامان بازم شروع کردی؟؟؟؟؟ بسه دیگه![]()

؟



































































/(221).gif)






































