X
تبلیغات
مادرشوهر+خواهرشوهر=باااااااااااااااااامب
خداوندا به ما عروسان در برابر زبان تند مادرشوهر صبر عطا بفرما
سلام به دوستای گلم مرسی از این که به یادم بودین

حرف واسه گفتن زیاده اما خیلی کم حوصله شدم

پس بهم سخت نگیرین

الان تازه وارد 8 ماه شدم و نینی هم دختره

وای که چقدر خوشحالم

کلی هم واسش تدارک دیدم

اسمشم میخوام بزارم رومینا

باباش که خیلی ذوق اومدنشو داره

ولی خودم یه کمی میترسم

خب بریم سراغ کار خودمون  اول به لیلای عزیزم بگم که واقعا درکت میکنم چون من خودمم حدود 2-3 سال از خانواده ام  دور بودم و چه کارها که تحمل نکردم

ولی خدا رو شکر با ورود خانواده ام به پایان رسید البته من رو ندادن رو هم پیشه کردم


راستی  نمیدونم از کجا شروع کنم

بزارین از تعیین جنسیت شروع کنم که همه خانواده شوهری به علت خوشگل شدنم فکر میکردن پسره

ولی مامانم از همون اولم میگفت دختره

آخه این علائم بارداری تو خونواده ما برعکسه

از اون روزی که من گفتم این هفته میرم  سونو اینا دیگه از دماغم در آوردن

خدا شاهده روزی نبود این خواهرشوهر طرح کنترل جنسیتو پیاده نکنه

تلفن که کاملا در اشغال ایشون بود

تا بالاخره ما رفتیم تعیین جنسیت و معلوم شد که دختره

باباش که کلی ذوق کرد و زنگ زد به کل اقوامشون خبر داد

خدایی بگم جاری فوری بعدش زنگ زد به من و کلی تبریک گفت

اما بشنوید از خواهرشوهر که از اون روز کلا محو شد

خدایی بگم برای من دختر پسر فرقی نداشت

کلا تو فامیل ما زیاد بین دخترا و پسرا فرق نمیزارن

تازه دخترا از محبوبیت بیشتری برخوردارن

ولی باور کنین که خواهرشوهر بی سیاست من از همون موقع ذات واقعیشو نشونم داد

حالا چه جوری؟؟؟؟؟؟؟

بعدا میگم ...........

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 12:0  توسط مادر آینده | 
بعد از این که همه فهمیدن حالا غر زدنای مادرشوهر شروع شد

کلا مادرشوهر همیشه حرکت نمیاد ولی وقتی هم داره میاد درو میکنه

یه روز من که دلم خیلی گرفته بود هوای بیرون کردم

و پسرخاله شوهری که با ما صمیمیه زنگ زد که با خانومش دارن میان دنبال ما

منم خوشحال

خلاصه رفتیم بیرون

چقدرم خوش گذشت

شام خونه خاله و پسر خاله بودیم

مادرشوهرم رو به زن پسر خاله بعدظهر بیرون بودین؟تازه عروس و پسرمم بودن

اونم گفت :بله جاتون خالی کلیم خوش گذشت

مادرشوهر اول گوش پسرشو پیچوند و کلی دعواش کرد که با اجازه کی زنتو بردی بیرون؟

بعدم تا تونست جلو عروس خاله غر زد که من نباید بگم این چیزا رو مامانش باید بگه که بیرون نره و...

این در حالی بود که من روحم از هیچی خبر نداشت

من که وارد میشدم مادرشوهر ساکت میشد من که خارج میشدم شروع میکرد

خلاصه من بعدا فهمیدم که چه میکنه مادر شوهر

من :

مادرشوهر :

شوهر:


پینوشت:

۱.من میدونم که به خاطر خودم گفت اما من حالم از همه بهتره و مطلقا استراحتی هم نیستم پس تا دکتر نگفته میتونم حرکت کنم

۲.دست و پامم که ببندن اون چیزی که بخواد پیش بیاد پیش میاد

۳.نوه اولشونم نیست که بگم واسه همین حساسن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 12:22  توسط مادر آینده | 
سلام یه دوست عزیزی که ظاهرا خیلیم بی کاره از اون روزی که فهمیده من دارم مامان میشم از ۲۱ بهمن ساعت ۱۳:۳۰ تا ۴ با اسمهای مختلف (زهرا .سهیلا .نازی )برام کلی چرت و پرت نوشته عزیزم اولا من مثل تو نادان نیستم که همه اینا رو تو یه روز و تو ساعتای پشت هم به حساب چند نفر بزارم دوما هم اونی که اون بالا هست خودش جوابتو میده در ضمن من کاملا با این اطلاعات کاملی که از من و زندگیم دادی تو رو میشناسم خانم (ف) ولی من هرگز به تو بدی نکردم که با من این جوری صحبت میکنی.

دوستان نظرتون چیه از این به بعد قسمت نظراتو حذف کنم؟؟؟؟؟؟

با عرض پوزش از سایر دوستان نظرات اونقدر رکیک و بد بودن که نتونستم نمایش بدم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 11:9  توسط مادر آینده | 
سلام امروز براتون یه خبر تاپ دارم

اول بگم دعوام نکنینا تحملشو ندارم

من دارم مامان میشمconnie_rockingbaby.gif

الان ۳ ماهمه و خانواده شوشو هم از وقتی که فهمیدن کلی باهام خوب شدن

ولی خوب چیزی از حرکاتشون کم نشده

بعد این همه نبودن با کلی حرف اومدم ولی یادم نیست کدومو بگم و کدومو نگم

پس از آخر به اول شروع میکنم

یه جورایی افسردگی گرفتم خیلی حساس تر شدم girl_to_take_umbrage2.gif

دارم سعی میکنم که با خیلی چیزا کنار بیام

بزارین اول از این که چه جوری فهمیدن بگم hysteric.gif

اول قرار شد منو شوشو تا ماه چهارم به کسی نگیم

ولی از اونجایی که شوهر من خیلی دهن لقه به خواهرش گفت

چقدر بهش گفتم نگو اون بفهمه همه میفهمن

شوشو: نه خواهر من به کسی نمیگه

انصافا هم به کسی نگفت فقط حافظ نمیدونست که اونم حالا میدونه

همون شب که فهمید به مادرش گفت مامانشم فیگور گرفت که مثلا نمیدونه

چند روز بعد ما رو مجبور کرد که به مامانشم بگیم

همین که گفتیم مادرشوهرم به برادرشوهر گفت و برادر شوهرم به هر کسی رسید گفت

دیگه بماند که بقیه فامیلشون چه جوری فهمیدن

من :

شوهری:

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 9:30  توسط مادر آینده | 
سلام قول قول که از یک هفته دیگه میام و همه چیو تعریف میکنم

پس تا اون موقع لطفا شکیبا باشین

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 17:24  توسط مادر آینده | 
سلام دوستان

این پست رو به همون عروس خاله شوهری اختصاص دادم که تو پست قبل نوشتم  

چندی پیش که عروسی زهره بود

واسه ناهار داشتیم آماده میشدیم که بریم خونه خاله

که دیدم از عروسخاله (لیلی) اس ام اس اومد 

کجایی پس کی میای این خواهرشوهرت مغز منو خورد

من:

منم جواب دادم دارم راه میوفتم

که دوباره اس داد چقدر حرف میزنه چه جوری تحملش میکنی؟سرم رفتgirl_impossible.gif

منم که تازه سوار ماشین شده بودم در جواب زدم یکم دیگه تحملش کن دارم میرسم

اونقدر عجله داشتم که اس ام اس رو اشتباهی واسه شوهری فرستادم

وای که چقدر خندیدیم از این اس ام اسgirl_haha.gif

آخه اونم از عجله پاکش کرد

وقتی رسیدم دیدم بنده خدا لیلی دیگه کم آورده

منم دستشو گرفتم و به بهانه لباس عوض کردن دوستان دیگه رو پیچوندیم

گفتم چیه چی شده؟

گفت :این خواهرشوهر تو چقدر بی ادبه

گفتم چطور؟

گفت : اومده پیش من میگه از زندگی مشترک چه خبر؟

منم گفتم خوبه میگذره

گفت اذیتت که نمیکنه

منم گفتم نه چه اذیتی ؟

گفت شوهرتو میگم شبا موقع خواب اذیت نمیکنه؟

من:

من رو به لیلی :این همین جوریه اگه حوصله نداری زیاد دور و برش نپر

حالا از اتاق بیرون که رفتیم دیدم بله خواهرشوهر داره با افتخار تمام واسه خاله هاش و دختر خاله هاش از این که لیلی رو اذیت کرده میگه

اونام نه میخندن نه اخم میکنن

یکی از دخترخاله ها که دید من هاج و واج موندم اومد تو گوشم گفت ولش کن نمیفهمه دیگه

من تو دلم : آخه 40 سالشه چطور نمیفهمه؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 11:13  توسط مادر آینده | 
سلام عزیزان من

بعد از عروسی پسرخاله شوشو اکثر فامیل کنجکاو بودن برن خونشون که جهاز عروسو ببینن

این عروس خانوم یکی از عروسای نیک روزگاره که برعکس من خیلی ساکته و با مادرشوهرشم خیلی خوبه

و البته با منم خیلی دوسته

کلا تو فامیل اینا با من از همه راحت تره چون من دهن قرصی دارم

مثل این که خواهرشور اینجانب دستی هم بر سر عروس و داماد کشیده

و نگذاشته که آنها هم از الطاف ایشان بی نصیب بمانند

خواهرشوهر به منزل پسرخاله میره و وقتی میبینه که میز ناهار خوری ندارن همونجا متلکشو میندازه

که میز ندارین؟

پس کجا خوراک میخورین؟

من نمیدونم کلا اینا فکرشون چه جوریه؟

خوب یه سفره رو زمین پهن میکنن روش شام و ناهار میخورن دیگه 36_1_51.gif

عروس خاله هم که کلا شخصیت سایلنتی داره هیچی نمیگه ولی تو دلش میگه به تو چه؟

خاله کوچک شوشو (مامان زهرا و زهره )هم میرن خونه پسر خاله میبینن تخت ندارن دیگه فکر نمیکنه که تو اتاق خواب 9 متری چه جوری هم کمد جا بدن هم سرویس خواب میپرسه: رو زمین میخوابین ؟

هرکی ندونه فکر میکنه خودشون کجا میخوابن آخه خاله شما هم با کلی ثروت هنوزم رو زمین میخوابین

هههههههههههههههههی چی بگم آخه

من نمیدونم چرا ما آدما یاد نمیگیریم که تو زندگی هم سرک نکشیم و همه چیز رو واسه خودمون باز نکنیمgirl_to_take_umbrage2.gif

شاید اون دختری که تو اینجوری نداشتن فقط و فقط یک میز و تخت رو اول زندگیش تو سرش میزنی اون جهاز براش بهترین باشه

شاید پدر و مادرش در سخت ترین شرایط همونو براش درست کردنgirl_cray.gif

این پستو با کلی امید و آرزو تقدیم میکنم به همه عروسایی که از این آدمای فوضول دورشون زیادهgive_heart.gif

شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 12:0  توسط مادر آینده | 
دفعه پیش گفتم که زهره و خواهرشوهر زدن به تیپ و تار هم 

کلا خواهرشوهر من شخصیت جو گیری داره

یکم بهش راه بدی بقیه راه رو عین گلوله میره

باید متوقفش کنی

چندی پیش عروسی پسرخاله شوشو بود وای خیلی خوب بود

البته نسبت به عروسی های قبلی که تو فامیلشون داشتن بدک نبود

لباسای خواهرشوهرای عروس (دخترخاله های شوشو ) رو من دوخته بودم

واسه خاله شوشو (مادرشوهر عروس )رو هم همینطور

جاری جون هم لباسی که من براش دوخته بودمو پوشیده بود

شب قبلش یه سر خونه خاله شوشو رفتیم

بنده خدا اونقدر از خیاطیم جلو خواهرشوهراش تعریف کرد که از خجالت آب شدم

کلا این خالش خیلی مهربونه

شب عروسی پسرشم هر کسی از لباسش تعریف میکرد میگفت عروس خواهرم واسم دوخته

منم که دیگه از خجالت آب شده بودم

زهره و زهرا هم دائما از لباس جاری تعریف میکردن

دخترخواهرشوهرم هر از چندی میومد یه سرکی میکشید که ما داریم درباره چی صحبت میکنیم

من:

من زیاد طرف مادرشوهر نرفتم که حالمو بگیره (تجربه ثابت کرده)

ولی خواهرشوهر جو گیر شده بود یه سره وسط بود

من و شوشو هم آخر شب ترکونده بودیم دیگه

اینم که دارین میبینین منم که دارم از دست خواهر شوهر فرار میکنم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 12:8  توسط مادر آینده | 
سلام دوستای گلم

میخوام براتون از واکنش های مادرشوهر و خواهرشوهر درباره خواهران خودشان(خاله های شوشو) بگویم

کلا من دیگه به این نتیجه رسیدم که این خانواده خوددرگیری مزمن دارن چه بسا که به خودشونم رحم نمیکنند

مثلا اون موقع که دختر خاله شوشو (زهره )داشت ازدواج میکرد اول یه عقد تو خونه گرفت و همه رو شام دعوت کرد

خب ما جوونا هم کلی بزن برقص کردیمmade by Laie

بعد یک ماه خواست جشن نامزدی بگیره

اون موقع این مادر و دختر (مادرشوهر و خواهرشوهر) کلی پشت سر خاله گفتن

که چرا اینقدر ولخرجی میکنه ؟

یه بار که جشن گرفت

این دیگه واسه چیه؟؟؟؟؟؟؟ hysteric.gif

و .....................

خب بابا یکی نبود بگه عروس و داماد دارن خرجشو میدن به شماها چه؟

بعد که عروسی پسرخاله شوهر جون شد (یه خاله دیگش)

قرار شد تو تالار عروسی بگیرن و شام بدن

بازم این مادر دختر کلی پشت سر این خاله هم گفتن

که آره موقع عروسی های ما از یه هفته قبل اومدن خونه ما زدن خوردن

حالا نوبت خودشون که شده با یه شام سر و ته قضیه رو دارن هم میارن

چرا خسیس بازی درمیاره؟

و من :

آخه بازم یکی نبود بهشون بگه خواهرشوهر گرامی زمانی که شما داشتی ازدواج میکردی

که به دوره کامپسوناتوس برمیگرده خب همینجوری بود دیگه عروسیا تو خونه بود

و افراد فامیل بندگان خدا از یه هفته قبل به کمک صاحب عروسی میومدن

حالا همه اینا یه طرف آخه شماها دارین از خواهر و خاله خودتون پیش من میگین؟؟؟؟؟

پس وای به حال من و جاری و امثال ماها

اینم بگم چند وقته زهره و خواهرشوهر خیلی زدن به تیپ و تار هم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 22:9  توسط مادر آینده | 
سلام اول بگم که از همه معذرت

قول دادن به من نیومده کامپیوترم ویروسی شده بود مردم آخرشم درست نشد

الانم از کامپیوتر خواهرم استفاده میکنم

قراره پسرخالم بیاد درستش کنه

بازم شرمنده روی گل همتون


هفته بعد که دیگه من حالم بهتر شده بود پسرخاله شوهرجون با دخترخاله هاش تصمیم گرفتن برن ییلاق

چون همه تیپ جوونیم از ما هم خواستن که همراهشون بریم

ما هم با برادرشوهر و جاری و توپول رفتیم صفاauto3.gif

شب شام همه خونه دایی بودیم

ما که اول رفتیم گفتیم بده اگه مستقیم بریم خونه دایی اینا و فقط واسه خواب بریم خونه خواهرشوهر

پس ابتدا یه سری اونجا بزنیم بعد ...

خلاصه رفتیم خونه خواهرشوهر دیدیم بله خواهرشوهرو کارد بزنی خونش در نمیاد

قاطی کرده بود چه جور که چرا دایی منو نگفته شام برم اونجا

آخه خداییشم دایی مقصر نبود خونش واقعا کوچیکه

بعدشم رفتیم خونه دایی اینا

خاله و دخترخاله ها و پسرخاله شوهری هم اومدن

خونه واقعا کوچیک بود 16 نفر بودیم و مجبور شدیم شامو سلف سرویس کنیمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

من و دخترخاله شوهری(آتنا) و همسرش(همونایی که عید عروسیشون بود) رو پله آشپزخونه شام خوردیم

کلی هم همدیگه رو اذیت کردیم

بعد شامم رفتیم بیرون و ساعت 2 برگشتیم

تا صبح از خستگی جم نخوردیم

برنامه ناهار خونه خواهرشوهر بود

که مادرشوهر هم هوس کرد همون شب آش نذری بپزه شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

وای که چه شیر تو شیری بود بعد ناهار هم کلی سر به سر همدیگه گذاشتیم

وای خیلی خوش گذشت فکر کنم بهترین خاطره تابستون امسالم بود

شب شامم قرار شد همه بریم خونه خاله شوهری (زهره اینا)

بزارین قبل رفتن خونه خاله براتون از آش بگم

که جاری محترم توی آش رشته کلی رب گوجه ریختنشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

هر کی میدید فکر میکرد یا سوپه یا آش گوجه ست

سر پخش کردن آش هم یه برنامه ای داشتن که نگو

جاهایی که میخواستن دادن بعد که میخواستن به خاله ها و دایی بدن خسیسیشون میومد یه کم بیشتر بدن

منم که :

مونده بودم معطل

خلاصه من و شوهرجون با آتنا اینا رفتیم خونه خاله و خواهرشوهراینا هم نیومدن

منتظر دعوت بودن

اون شب هر کسی یه چیزی درباره آششون گفت

یکی گفت: سوپه ؟؟؟؟؟؟

یکی گفت: وااااا من اینو نمیخورم

دختر خاله های شوهرجون هم یه مشتی پشت سر خواهرشوهر گفتن

منم :

بعد هر چند دقیقه رو به من : تو چی میکشی؟؟؟؟؟

من:شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بعد شامم همه پانتومیم بازی کردیم

خیلی حال داد جای همه تون خالی بود

آها اینم نگفتم خاله شوهر جون چند بار زنگ زد که خواهرشوهر هم بیاد خیلی هم اصرار کرد اما خواهرشوهر قبول نکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 13:33  توسط مادر آینده | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خوش آمدید من دشمن مادرشوهرم نیستم فقط میخوام این پستا یه مکانی برای درد و دلم باشه تا شما رو بخندونم من همیشه دعا میکنم که مادرشوهرم سالم باشه چون اگه بمیره من دیگه سوژه ندارم

پیوندهای روزانه
شکلک های4
آپلود رایگان انواع فایل"
شکلک3
شکلک2
aksup
شکلک 1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
آرشيو
پیوندها
مامی سایت
پرشین وی
هنرکده روبان صورتی
دکوراسیون و تزیینات
بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت
مهره بافی
پاپوش
سفره خونه
همه چیز در مورد طراحی الگوی لباس و دوخت
آی هدیه
من- بیچاره
ژورنال سرا
تولد
کادو آرایی با کاموا
دلتنگی های من
بانوی زیبایی
بافتنی ،خیاطی،کاردستی وآشپزی
جعبه کادویی
خونه دار
نازنین یه دختر تنها
آموزش تصویری شیدایی
گلهای پارچه ای
بیا تو ببین چه خبره
بهشت و جهنم
فلفل بانو و جناب دلدار
آرزوی خدا
خط خطي هاي دختر تنها
سارای عزیزم
ما دو تا :‌ پسر خاله و دختر خاله
♥♡♥ سوته دلان ♥♡♥
عروس کوچولو
آشپخسونه ی مامانم اینا
خاطرات زندگی من
یادداشت های ما
خانمی گل و گلاب و آقایی
Fade to black
سرکوچه
دختري به نام سايرا
آهوی وحشی
شنگولستان
رزا کوچولو و مامانش
•.¸¸.•* آهــــ ـ ـ ـــو *•.¸¸.•*
سیب ترش
خاطرات من
روزهای شیرین نامزدی
لذت زندگی
لبوی ناز
عشق است که جاودان می ماند
ساغر 1 دختر ورنا
زندگی نامه آقا و خانمش
سبک زندگی
جیگیل
شکلات تلخ
من اگه مادر شوهر بشم!
رقص زندگی
غـــزل بــانــو ♥ آقـــا فــربـــد
نم نم بارون
من و تو
تندرستی
تندرستی و درمان
فروش زمین در رامسر
خاطرات من
جاده ی زندگی
مجله عروسی
آشپزخانه کوچک من
مرجع تزیینات
اسم جایی برای دل ایدا
اتاق 10
دنياي بي قانون
این گوشه ی دنج اتاقم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM