خداوندا به ما عروسان در برابر زبان تند مادرشوهر صبر عطا بفرما
یعنی میخوام بگم مرسسسسسسی خیلی ممنونم از لطفی که به من دارین ![]()
اول به اون عزیزانی که میگن چرا دیر به دیر میام بگم من مشغله دارم
یه جورایی کارم آزمایشگاهه ولی به عشق شما میام![]()
خداییش یه چند وقتی بود خسته شده بودم میخواستم در وبلاگو تخته کنم
ولی با خوندن نظراتتون ناخواسته شارژ میشم ![]()
![]()
امروز میخوام درباره تفاوتهای خودم با جاریم براتون بنویسم:
من و جاریم ۸ سال اختلاف سنی داریم ![]()
جاری نسبت به من چاقه![]()
با این که ۳۲ سالشه مثل ۵۰ ساله ها لباس میپوشه 
به تیپشم اصلا نمیرسه (برعکس من)
البته نکته اصلی تو قدامونه که تا زیر بغل منه
خداییش خیلی تمیزه خونش مثل دسته گل میمونه
و این که یه چایی شیرین حسابیه
حالا چرا چایی شیرین؟؟؟ خب من با هر کسی دقیقا مثل خودش برخورد میکنم![]()
چه تو فامیل چه محل کار و حتی با دوستام
اما جاری من همه جا خودشو خیلی خوب نشون میده اون وقت که رد میشه چنان ضربه هایی میزنه که تا مدتها جاش میمونه![]()
مثلا بزارین از خودم شروع کنم از اون روزی که عقد کردم![]()
گفتم بزار با جاریم دوست بشم ![]()
من که اون زمانا از خانواده خودم دور بودم بدون جاریم آب نمیخوردم![]()
هر کاری که میکردم حتما در جریان بود ![]()
همه جا با هم میرفتیم تا یه مدت خوب بودیم تا این که حرکاتش شروع شد 
مثلا وقتی دو تایی تنها بودیم تا جا داشت پشت سر مادرشوهر و خواهرشوهر میگفت 
چند دقیقه بعد که اونا رو میدید جوری برخورد میکرد که من کپ میکردم 
مثلا بیشتر وقتایی که خودش دلش از دستشون پر بود میگفت
ولی اگه یه موقع مثلا من میگفتم میگفت نه تو حساسی مشکل از اونا نیست![]()
و این جا بود که من به سیاست جاریم پی بردم
من :
ادامه دارد...................
دختر همون خالش که من خیلی دوستش دارم
من که واسه خودم یه لباس بادمجونی خوشگل دوخته بودم![]()
دو روز قبل عروسی که ما ناهار خونه مادرشوهر بودیم
دختر کوچیکه خواهر شوهر رو به من :زندایی من موهامو چی کار کنم؟
من :اگه میخوای بدون روسری وایسی اتو مو بکش اگه با روسری وایمیستی هیچی
مادرشوهر رو به نوه: وای میخوای تو تالار بدون روسری وایسی؟
نوه : آره مگه چیه؟
من : مشکلی نداره که تو تالاره
من رو به نوه : زندایی هم روسری نمیزارم
مادرشوهر : نه بده درست نیست
در همون گیر و دار شوهرجون وارد شد و صحبتای ما رو شنید
شوهرجون رو به مادرش : شما کی میخوای درست فکر کنی؟
اولا عروسی تو تالاره بعدشم الان دیگه شما نباید واسه دیگران تصمیم بگیری
من که اگه تازه عروسم بخواد اجازه نمیدم روسری بزاره
من :![]()
من :
و طبق معمول من:
مادرشوهر هم ترجیحا:
شب قبل عروسیم رفتیم خونه عروسو ترکوندیم
تا روز عروسی که ما حسابی خوشگل کردیم و راه افتادیم
عروس که عین یه تیکه ماه شده بود همش وسط بود
منم که بدون روسری واسه خودم میچرخیدم 
بدون توجه به مادرشوهر و خواهرشوهر چون نمیخواستم شبم با چشم غره خراب شه
بعد شامم که عین همه عروسیا جمع خودمونی شد و آقایانم به ما پیوستن
شوهرجونم چپ و راست دست منو میگرفت میبرد وسط
آخییییییی چقدر حال میده شوهر آدم از آدم حمایت کنه دیگران هیچی نمیتونن بگن
سلام به دوستای گلم 
خداییش یه چند وقتی میشه که دارم از در رفاقت وارد میشم
البته فعلا که داره خوب جواب میده خدا کنه همین جوری بمونه 
یه روز صبح من با صدای زنگ تلفن بیدار شدم
من:
خواهر شوهر بود گفت یه پولی که قرار بود بابت یه چیزی که من حساب کرده بودم بده رو خونه مادرشوهر گذاشت که من برم بردارم 
منم گفتم باشه میرم
من :
من که دیگه زهرخواب شده بودم و هر کاریم کردم خوابم نبرد
یک ساعت بعد تلفن دوباره زنگید
شماره خونه پدرشوهربود
من: بله ؟؟؟؟؟؟؟
خواهرشوهر : سلام من خونه مامانم وقت کردی بیا پولو بردار
من: باشه بعدظهر میام
یک ساعت بعد باز تلفن زنگ زد و باز شماره مادر شوهر بود منم که وسط کلی کار خونه بودم جواب ندادم
نیم ساعت بعد
باز شماره مادرشوهر روی شماره گیر تلفن افتاد
من : بله؟؟؟؟؟؟؟
مادرشوهر : آبجی پولو اینجا گذاشت که برداری 
من: آره مامان بهم گفت بعدظهر میام
شاید باورش سخت باشه اما یک ساعت بعد..............
دوباره مادرشوهر زنگ زد من : بله؟؟؟؟
مادرشوهر : آبجی پولو اینجا گذاشت که برداری میای؟؟؟
من : ![]()
و در نهایت بازم من:![]()
جشنش تو یکی از تالارای بزرگ شهر بود 
خداییش به من یکی که خیلی خوش گذشت 
خانواده شوهر من اصولا تو تالارم روسری شونو بر نمیدارن ولی من ....
من اون روز موهامو سشوار کشیدم و آماده رفتن شدم 
که شوهرجون گفت با مامان و بابای تو قراره بریم
منم خوشحال![]()
خلاصه ما رفتیم تالار و خانوما هم از آقایون خداحافظی کردن ![]()
وارد که شدیم من و خواهر و مادرم بعد از احوالپرسی کردن با مهمونا به طرف خانواده شوهرم رفتیم
مادرم کنار مادرشوهر و خاله های شوهرم نشست ![]()
من و خواهرم هم رفتیم جلوتر نشستیم که بعدش جاری و خواهر شوهرمم اومدن پیشمون
منم و خواهرم هر دو روسری هامونو برداشتیم و اونای دیگه هم که طبق معمول با روسری نشسته بودن
![]()
نیم ساعت بعد وقتی رفتیم وسط و حسابی خسته شدیم من رفتم کنار مامان و مادرشوهرم نشستم

که مادرشوهر رو به من گفت :خوبی خوشگل خانوم؟
من لبخندی زدم و گفتم مرسی از خوبی شما![]()
شاید شماها با خودتون بگین خب این که ایرادی نداره درسته ایرادی نداره 
موضوع اینجاست که وقتی مادر آدم کنارشون بشینه چقدر نظراتشون عوض میشه 
همین مادرشوهر بنده عروسی یکی دیگه از خواهرزاده هاشون که اونم تو تالار برگزار شده بود
سر روسری نذاشتن من یه چشم غره هایی میرفت که بیا و ببین
تازه اینم نگفتم که من خودمو از تو خونه آماده چشم غره رفتنشون کرده بودم ![]()
که خدا رو شکر با وجود مامانم به خیر گذشت
خدایی چی میشه همیشه اینقدر خوب باشن ؟؟؟ 
سلام این بار میخوام واستون از یکی از اون تیکه هایی بگم که خیلی دوستش دارم![]()
کلا مادرشوهر من ۴ تا خواهرن ۱ برادر مادرشوهرم بزرگست این خاله شوهرجونمم دومیه البته فقط ۲ یا ۳ سال با مادرشوهرم اختلاف سنی داره 
دو شب مونده بود به عاشورا تاسوعا من وشوهرجون شام خونه مادرشوهر بودیم 
شامو که خوردیم دیدم مادرشوهر بهم اشاره میده که به شوهرت بگو بریم بیرون 
منم اونشب تریپ دلسوزی نخواستم دلشو بشکونمو گفتم باشه
و آویزون شوهرجون شدم که بریم بیرون مامانت می خواد هیئت ببینه 
شوهرجونم خب کوتاه اومد
موقع بیرون رفتن من رفتم درو باز کنم 
مادرشوهر زودتر رفت و تو ماشین با شوهرجون هماهنگ کرد که بریم خونه خالت![]()
من از همه جا بی خبرم رفتم سوار شدم سر چهارراه که رسیدیم دیدم شوهرجون داره از یه ور دیگه میره
با تعجب پرسیدم کجا ؟؟؟؟؟
که گفت خونه خاله اینا بریم 
منم ذوق ذوق ( حالا بعدا میفهمین چرا )
خلاصه ما رسیدیمو خاله و دختر خاله شوهرجون ( نازی ) تنها بودن ![]()
یه کم که نشستیم خاله رفت آلبومهای قدیمیشونو آورد که نگاه کنیم 
کمکم صحبت کشیده شد به رعایت نکردن برخی مسائل ما آدمها 
من برگشتم گفتم ما که غیبت میکنیم - دروغ که میگیم و.......... ما چطور میتونیم ادعا کنیم که آدمای پاکی هستیم؟
مادرشوهر : آره من که هرگز غیبت نمیکنم 
من یه نگاه عاقل اندر سفی بهش انداختم و گفتم : مامان یعنی شما هرگز غیبت نمیکنی؟؟؟؟؟![]()
مادرشوهر : من ؟ نه اصلا تو تا حالا دیدی من غیبت کنم؟
من :![]()
مادرشوهر : نازی جون خاله غیبت میکنم ![]()
نازی : والا چی بگم شما خواهرا که کنار هم میشینید پدر همه رو در میارین ![]()
من تو دلم صبر کن حالا بهت میگم غیبت میکنی یا نه![]()
۵ دقیقه بعد
مادرشوهر گارد گرفته بود که پشت سر داداشش پیش خواهرش بگه ![]()
که من : مامان شما که غیبت نمیکردین
که نازی و خاله شروع کردن تشویق کردن من![]()
مادرشوهر : خب غیبت کبری داریم غیبت صغری داریم ![]()
خداییش دیگه نمیدونست چی بگه![]()
همه از مچ گیری من خوششون اومده بود ![]()
موقع برگشتنم تو ماشین دوباره داشت شروع میگرد به غیبت کردن پشت سر یکی که دیده بود![]()
که شوهرجون گفت : مامان بازم شروع کردی؟؟؟؟؟ بسه دیگه![]()
؟
از دست این بلاگفا آخرش من سر مادرشوهرمو به دیوار میکوبم
قبل از محرم و صفر عقد یکی از دخترخاله های شوهرجون بود
که هم من خیلی دوسش دارم هم اون منو دوست داره![]()
اینا دو تا خواهرن به نام های زهرا و زهره زهرا که بزرگتره عقدش بود فکر میکنین با کی؟؟؟
خب خودم میگم با پسر خواهرشوهرخواهرشوهرم...........![]()
فهمیدین؟؟؟؟؟؟؟
خب دوباره نخونین خودم میگم یعنی خواهرشوهر من زندایی داماد میشد![]()
از این ورم دختر خاله عروس بود باحاله نه؟
خب روز قبل از عقد زهره به من زنگ زد که فردا از صبح بیا میخوایم اتاق عقدو تزیین کنیم![]()
منم از صبح بساطمو برداشتمو با شوهر و برادرشوهر رفتیم اونجا ![]()
اولش که رسیدم با زهرا و زهره یکم جیغ کشیدیم که به قول یکی از دوستان تخلیه روانی شیم
بعدشم منو زهره اول خونه رو جمع و جور کردیم
بعدشم رفتیم و یه عالمه تور خریدیم
وای توی اون بارون تا به ماشین برسیم یخ زدیم 
وقتی اومدیم خونه دیدم بله چشم من روشن ناظرین محترمم حضور دارن مادرشوهر و خالشون
من که وقتی جو گیر میشم همه رو بغل میکنم![]()
جو منو گرفت و خواستم با مادرشوهر از در رفاقت وارد بشم و روبوسی کنم (آخه من همیشه با پدرشوهر روبوسی میکنم)
که ایشان هم منو ضایع نمودن و با خواهرزاده شان روبوسی نمودن
و من اون موقع دلیل اینو فهمیدم که چرا همیشه فقط با پدرشوهر باید روبوسی کرد
بعدشم که ما رفتیم اتاق عقدو چیدیم 
و کارشناسان برنامه تشریف آوردن و شروع کردن به ایراد گیری که اعصاب زهره خورد شد
منم که برام عادی بود زهره هم از لجش هیچ کدوم از کارایی که اونا گفتنو نکرد 
تازه زهره به من گفت خواهرشوهرت همه جا با خواهرم بود ![]()
من : مثلا کجا ؟؟؟؟؟
زهره از آزمایش خونی تا سرویس خریدن و آرایشگاه
من: خب با منم بود
زهره : واقعا ؟؟؟چرا گذاشتی؟؟
من : خب من عروسم نمیتونم بهش چیزی بگم 
زهره : من باشم نمیزارم چقدر فوضوله مامانشم همین طور
آخرشم زهره با مادرشوهر من یه دعوای حسابی کرد چون اونقدر فوضول بازی درآورد که حال زهره به هم خورد![]()
زهره : وای اینا چرا این جورین تو چطور با اینا سر میکنی؟![]()
من :
تازه اینو نگفتم
سر عقد من خاله بزرگ من وقتی اینا میخواستن سفره عقد بچینن گفت سر سفره عقد اسفند و یه چندتا چیز دیگم گفت معمولا میزارن
سر همون جریان بعد از عقد من خاله من فوضول و کلانتر و... شد
10 بار که جلو خودم گفتن تا بالاخره من به شوهرجون گفتم به خانوادت بگو اگه دفعه دیگه بشنوم پشت سر خالم میگن منم جوابشونو میزارم کف دستشون![]()
سر عقد زهرا خودشون نمیدونستن باید چیکار کنن منم هیچی نگفتم
تا فیلم بردار اومد و گفت باید اینا رو بزارین
مثلا خواهرشوهر گفت مادرداماد خودش نون پنیر سبزی درست میکنه داره میاد میاره
یک ساعت به اومدن مهمونا دیدیم خواهرشوهر یک کیلو سبزی گلی رو آورد که پاک کنین
خلاصه این که عصری خانواده دامادم اومدن و مراسم عقد انجام شد بعدشم جشن خودمونی و شام
ماهم تا تونستیم عروس داماد و اذیت کردیم
دیدین من الکی نمیگفتم خانواده خودشونم از دست اینا عاصین؟

بعد از اون قضیه تا یک ماه شوهرجون تحویلشون نگرفت 
بعدشم خودشون دوزاریشون افتاد چه گندی زدن
ولی ما هم دیگه به روشون نیاوردیم
کم کم این قضیه بهم ثابت شده که خیلی از کاراشونو به خدا بسپرم خودش جوابشونو بده
این بار میخوام براتون از عروسی پسر عموی شوهرجون بگم![]()
داماد پزشکه و عروسیشم تو یکی از تالارای معروف شهر برگزار شد![]()
لباس عروس دکلته بود ![]()
اولش من و جاری و خواهرشوهر سر یه میز نشسته بودیم
جاری : آبجی اون خانومه که کت آبی تنشه کیه؟
به جان خودم خواهرشوهرم فقط انگشتشو تو دماغ زنه نکرد![]()
آخه آدم این جوری اینقدر ضایع مردمو با انگشت نشون میده؟
من همون آن به بهونه احوالپرسی با یکی از آشناها از سر میز بلند شدم
حرکت بعدیشون زمانی بود که عمه شوهر اومد و به مادرشوهرگفت بیا بریم عکس بگیریم
اولش که نمیرفت میگفت نه من خجالت میکشم
من بهش گفتم مامان روی عمه رو زمین ننداز ![]()
خلاصه حاضر شد که بره عمه هم یه چشمک بهم زد که به عنوان تشکر بود
من که حواسم به اونایی که وسط بودن بود دیدم جاری داره درباره مادرشوهر حرف میزنه و میخنده
گفتم چی شده؟
گفت مامانو نگاه کن 
دیدم عروس رو لباسش کت پوشیده و جلوی کتشم بسته و یه ذره که البته از دورم معلوم نبود درز سینش معلومه 
که البته مادرشوهر من داشت زحمتشو میکشید و با لگد لباس عروسو داشت بالا میکشید
باورتون نمیشه ولی در اون لحظه به جای این که بخندم خدارو شکر کردم که لباس عروسم دکلته نبود

حرکت بعدیشونم درباره این بود که خواهرشوهر من به عنوان مادر همیشه لباسا و وسایل خوبی واسه دختراش میخره اما درباره بهداشت شخصی هیچی یادشون نمیده(فکر کنم همین کافی باشه نخواستم تو این یه مورد وارد جزئیات بشم)
من و مادرم همیشه از این که عروسی به خوبی او داریم چه پشت سرش و چه جلوی رویش خوشحالیم چون آنقدر از پیوستن او به خانواده مان خوشحالیم که البته او و برادرم با زندگی خوبی که دارند هدیه ی کارهای خوب پدر و مادر من می باشند.
من همیشه طرفش را میگیریم و سخت اصرار دارم که مانند خواهرم میماند البته این را هم باید بدانی که مادر من به جبران رفتار های خوبی که با مادرشوهر خودش داشته عروس خوبی نصیبش شده
و اگر من برای مادرشوهرم عروس خوبی نیستم پس حتما در جواب کارهایی است که در حق مادر خودش و مادرشوهرش کرده و من توسط خواهران خودش از آنها مطلعم پس بیا زود با دیدن چهره و طرز فکر دیگران درباره شان قضاوت نکنیم چون من خودم از ابتدا این گونه نبودم و وقتی جواب محبت هایم را با چشم سقیدی تمام آنها و همان رفتارهایی که در ابتدا گفتم دیدم این گونه شدم منی که میبینی نتیجه رفتارهای اشتباه و زخم زبان ها و متلک های خود آنها هستم چون همسر من پس از ازدواج با من همیشه تحت حمایت من و خانواده ام بوده به طوری که بارها جلوی پدرو مادرش عنوان کرده که هرگز نمیتواند جواب خوبی های من و خانواده ام را بدهدحمایتی که شاید اگر فقط کمی از آن را از خانواده خودش میدید با آغوش باز به طرف آنها میرفتیم
اما با همه این تفاسیر من هیچ گاه جای گله و شکایت برای هیچ کسی نمیزارم چون هر کسی میداند با رفتار خودش چطور دیگران را از خودش برنجاند و چطور دل دیگران را بدست بیاوردو به جز مادرشوهر و خواهرشوهر و جاری من از خاله و دایی شوهر گرفته تا تمامی اقوام او من را با محبت هایم دوست دارن به گونه ای که مادرشوهر من جرات ندارد در برابر خواهر خودش از من بگوید چون خواهران او همیشه جوابش را با یاد آوری تمام محبت هایی که به او کردم و هیچیک را ندید میدهند
منم که مثلا مجستمه 
خلاصه من اون شب سردردی گرفتم که نگو
واسه همینم ۲ تا قرص خوردم و تا وقت شام خوابیدم
خداییشم شوهر جون خیلی مواظبم بود همش بهم سر میزد
موقع شام شوهر جون منو بیدار کرد
به به اون شامی که میگفت خودم تدارک دیدم لوبیا بود
داشت خودکشی میکرد من آشپزیم حرف نداره و .............
حالا خوبه من هر وقت برامون مهمون میاد واسه مهمون ارزش قائل میشم
من:
بعد شامم ما واسه خواب برگشتیم خونه و پدرشوهر مادرشوهر اونجا موندن
۲ روز بعد من خونه مامانم اینا بودم 
شوهر جون با دامادشون سر کارش رفت و آمد میکرد
یه روز که اومد خونه مامانم اینا دیدم اعصابش خورده
وقتی ازش پرسیدم گفت تو راه شوهرخواهرش بهش گفته:ناهار خونه برادرشوهر بودم ![]()
مگه شما اینا که مسافرت بودن بهشون زنگ نزدین؟؟؟؟![]()
شوهر: کی اینو گفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
دامادشون : برادرت میگفت ما که مسافرت بودیم زن داداش من (که من باشم) یک بارم زنگ نزده
شوهر :داداش من واسه خودش گفته من برادرشم من وظیفه داشتم زنگ بزنم که زدم
زن من هیچ وظیفه ای در قبال خانواده من نداره
دامادشون : نه داداشت میگه واسه سیاست و خر کردنم باید یه زنگ میزد
که شوهر آتیش گرفت و گفت خب هر کسی یه طرز فکری داره
مگه ما هرگز تو زندگی کسی دخالت میکنیم؟؟؟؟؟
ادامه دارد.....................................