تبليغاتX
مادرشوهر+خواهرشوهر=باااااااااااااااااامب

مادرشوهر+خواهرشوهر=باااااااااااااااااامب

خداوندا به ما عروسان در برابر زبان تند مادرشوهر صبر عطا بفرما

قصه شصت و ششم

سلام این بار میخوام واستون از یکی از اون تیکه هایی بگم که خیلی دوستش دارم

کلا مادرشوهر من ۴ تا خواهرن ۱ برادر مادرشوهرم بزرگست این خاله شوهرجونمم دومیه البته فقط ۲ یا ۳ سال با مادرشوهرم اختلاف سنی داره

دو شب مونده بود به عاشورا تاسوعا من وشوهرجون شام خونه مادرشوهر بودیم

شامو که خوردیم دیدم مادرشوهر بهم اشاره میده که به شوهرت بگو بریم بیرون

منم اونشب تریپ دلسوزی نخواستم دلشو بشکونمو گفتم باشه

و آویزون شوهرجون شدم که بریم بیرون مامانت می خواد هیئت ببینه

شوهرجونم خب کوتاه اومد

موقع بیرون رفتن من رفتم درو باز کنم  girl_hide.gif

مادرشوهر زودتر رفت و تو ماشین با شوهرجون هماهنگ کرد که بریم خونه خالت

من از همه جا بی خبرم رفتم سوار شدم سر چهارراه که رسیدیم دیدم شوهرجون داره از یه ور دیگه میره

با تعجب پرسیدم کجا ؟؟؟؟؟

که گفت خونه خاله اینا بریم

منم ذوق ذوق ( حالا بعدا میفهمین چرا )

خلاصه ما رسیدیمو خاله و دختر خاله شوهرجون ( نازی ) تنها بودن

یه کم که نشستیم خاله رفت آلبومهای قدیمیشونو آورد که نگاه کنیم

کمکم صحبت کشیده شد به رعایت نکردن برخی مسائل ما آدمها girl_impossible.gif

من برگشتم گفتم ما که غیبت میکنیم - دروغ که میگیم و.......... ما چطور میتونیم ادعا کنیم که آدمای پاکی هستیم؟

مادرشوهر : آره من که هرگز غیبت نمیکنم

من یه نگاه عاقل اندر سفی بهش انداختم و گفتم : مامان یعنی شما هرگز غیبت نمیکنی؟؟؟؟؟

مادرشوهر : من ؟ نه اصلا تو تا حالا دیدی من غیبت کنم؟

من :شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

مادرشوهر : نازی جون خاله غیبت میکنم

نازی : والا چی بگم شما خواهرا که کنار هم میشینید پدر همه رو در میارین

من تو دلم صبر کن حالا بهت میگم غیبت میکنی یا نه

۵ دقیقه بعد

مادرشوهر گارد گرفته بود که پشت سر داداشش پیش خواهرش بگه

که من : مامان شما که غیبت نمیکردین

که نازی و خاله شروع کردن تشویق کردن من

مادرشوهر : خب غیبت کبری داریم غیبت صغری داریم

خداییش دیگه نمیدونست چی بگه

همه از مچ گیری من خوششون اومده بود

موقع برگشتنم تو ماشین دوباره داشت شروع میگرد به غیبت کردن پشت سر یکی که دیده بود

 که شوهرجون گفت : مامان بازم شروع کردی؟؟؟؟؟ بسه دیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:22  توسط  تازه عروس  | 

قصه شصت و پنجم

سلام به خدا اگه بدونید این بار چندمه دارم این مطلبو مینویسم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از دست این بلاگفا آخرش من سر مادرشوهرمو به دیوار میکوبم


قبل از محرم و صفر عقد یکی از دخترخاله های شوهرجون بود

که هم من خیلی دوسش دارم هم اون منو دوست داره

اینا دو تا خواهرن به نام های زهرا و زهره زهرا که بزرگتره عقدش بود فکر میکنین با کی؟؟؟

خب خودم میگم با پسر خواهرشوهرخواهرشوهرم...........

فهمیدین؟؟؟؟؟؟؟

خب دوباره نخونین خودم میگم یعنی خواهرشوهر من زندایی داماد میشد

از این ورم دختر خاله عروس بود باحاله نه؟

خب روز قبل از عقد زهره به من زنگ زد که فردا از صبح بیا میخوایم اتاق عقدو تزیین کنیم

منم از صبح بساطمو برداشتمو با شوهر و برادرشوهر رفتیم اونجا

اولش که رسیدم با زهرا و زهره یکم جیغ کشیدیم که به قول یکی از دوستان تخلیه روانی شیم

بعدشم منو زهره اول خونه رو جمع و جور کردیم

 بعدشم رفتیم و یه عالمه تور خریدیم

وای توی اون بارون تا به ماشین برسیم یخ زدیم krank4.gif

وقتی اومدیم خونه دیدم بله چشم من روشن ناظرین محترمم حضور دارن مادرشوهر و خالشون

من که وقتی جو گیر میشم همه رو بغل میکنم

جو منو گرفت و خواستم با مادرشوهر از در رفاقت وارد بشم و روبوسی کنم (آخه من همیشه با پدرشوهر روبوسی میکنم)

که ایشان هم منو ضایع نمودن و با خواهرزاده شان روبوسی نمودن

و من اون موقع دلیل اینو فهمیدم که چرا همیشه فقط با پدرشوهر باید روبوسی کردشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بعدشم که ما رفتیم اتاق عقدو چیدیم

و کارشناسان برنامه تشریف آوردن و شروع کردن به ایراد گیری که اعصاب زهره خورد شد

منم که برام عادی بود زهره هم از لجش هیچ کدوم از کارایی که اونا گفتنو نکرد

تازه زهره به من گفت خواهرشوهرت همه جا با خواهرم بود

من : مثلا کجا ؟؟؟؟؟

زهره از آزمایش خونی تا سرویس خریدن و آرایشگاه

من: خب با منم بود

زهره : واقعا ؟؟؟چرا گذاشتی؟؟

من : خب من عروسم نمیتونم بهش چیزی بگم

زهره : من باشم نمیزارم چقدر فوضوله مامانشم همین طور

آخرشم زهره با مادرشوهر من یه دعوای حسابی کرد چون اونقدر فوضول بازی درآورد که حال زهره به هم خورد

زهره : وای اینا چرا این جورین تو چطور با اینا سر میکنی؟

من :

تازه اینو نگفتم

سر عقد من خاله بزرگ من وقتی اینا میخواستن سفره عقد بچینن گفت سر سفره عقد اسفند و یه چندتا چیز دیگم گفت معمولا میزارن

سر همون جریان بعد از عقد من خاله من فوضول و کلانتر و... شد

10 بار که جلو خودم گفتن تا بالاخره من به شوهرجون گفتم به خانوادت بگو اگه دفعه دیگه بشنوم پشت سر خالم میگن منم جوابشونو میزارم کف دستشون

سر عقد زهرا خودشون نمیدونستن باید چیکار کنن منم هیچی نگفتم

تا فیلم بردار اومد و گفت باید اینا رو بزارینhysteric.gif

مثلا خواهرشوهر گفت مادرداماد خودش نون پنیر سبزی درست میکنه داره میاد میاره

یک ساعت به اومدن مهمونا دیدیم خواهرشوهر یک کیلو سبزی گلی رو آورد که پاک کنینشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

خلاصه این که عصری خانواده دامادم اومدن و مراسم عقد انجام شد بعدشم جشن خودمونی و شامdance.gif

ماهم تا تونستیم عروس داماد و اذیت کردیم

دیدین من الکی نمیگفتم خانواده خودشونم از دست اینا عاصین؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 9:30  توسط  تازه عروس  | 

قصه شصت و چهارم

سلام چند وقته که دیر به دیر میام چون مشغلم زیاده

بعد از اون قضیه تا یک ماه شوهرجون تحویلشون نگرفت

بعدشم خودشون دوزاریشون افتاد چه گندی زدن

ولی ما هم دیگه به روشون نیاوردیم

کم کم این قضیه بهم ثابت شده که خیلی از کاراشونو به خدا بسپرم خودش جوابشونو بده

این بار میخوام براتون از عروسی پسر عموی شوهرجون بگم

داماد پزشکه و عروسیشم تو یکی از تالارای معروف شهر برگزار شد

لباس عروس دکلته بود

اولش من و جاری و خواهرشوهر سر یه میز نشسته بودیم

جاری : آبجی اون خانومه که کت آبی تنشه کیه؟

به جان خودم خواهرشوهرم فقط انگشتشو تو دماغ زنه نکرد

آخه آدم این جوری اینقدر ضایع مردمو با انگشت نشون میده؟

من همون آن به بهونه احوالپرسی با یکی از آشناها از سر میز بلند شدم

حرکت بعدیشون زمانی بود که عمه شوهر اومد و به مادرشوهرگفت بیا بریم عکس بگیریم

 اولش که نمیرفت میگفت نه من خجالت میکشم

 من بهش گفتم مامان روی عمه رو زمین ننداز

خلاصه حاضر شد که بره عمه هم یه چشمک بهم زد که به عنوان تشکر بود

 من که حواسم به اونایی که وسط بودن بود دیدم جاری داره درباره مادرشوهر حرف میزنه و میخنده

 گفتم چی شده؟

گفت مامانو نگاه کن

دیدم عروس رو لباسش کت پوشیده و جلوی کتشم بسته و یه ذره که البته از دورم معلوم نبود درز سینش معلومه made by Laie

که البته مادرشوهر من داشت زحمتشو میکشید و با لگد لباس عروسو داشت بالا میکشید

 باورتون نمیشه ولی در اون لحظه به جای این که بخندم خدارو شکر کردم که لباس عروسم دکلته نبود

حرکت بعدیشونم درباره این بود که خواهرشوهر من به عنوان مادر همیشه لباسا و وسایل خوبی واسه دختراش میخره اما درباره بهداشت شخصی هیچی یادشون نمیده(فکر کنم همین کافی باشه نخواستم تو این یه مورد وارد جزئیات بشم)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 22:43  توسط  تازه عروس  | 

جواب

سلام یکی از دوستان به نام نازی برای من یک نظر جالب توجه گذاشتند در جواب این دوست عزیز باید به همه مطالبی که عنوان شد بگویم عزیزم این مطالبی که در این وب درج میشود فقط برای من گوشه ای از کارهایی است که آنان با من کرده اند که من نه برای شما که حتی به خانواده خودم هم برای پابرجا ماندن زندگی خودم وهمسرم هیچ نخواهم گفت من خودم خواهرشوهرم ولی همیشه درباره زن داداشم این جوری فکر میکنم که واقعا به خانومی و درایت او هیچ کس نمیتوانست در زندگی برادرم نقشی داشته باشد در ضمن برای زندگی او ارزش بسیاری قائلم و هرگز به خودم اجازه نمیدهم در برابر خانواده او تا زمانی که خودش به دلخاه برایم چیزی را تعریف نکرده پرسشی کنم که او را بیازارد

من و مادرم همیشه از این که عروسی به خوبی او داریم چه پشت سرش و چه جلوی رویش خوشحالیم چون آنقدر از پیوستن او به خانواده مان خوشحالیم که البته او و برادرم با زندگی خوبی که دارند هدیه ی کارهای خوب پدر و مادر من می باشند.

من همیشه طرفش را میگیریم و سخت اصرار دارم که مانند خواهرم میماند البته این را هم باید بدانی که مادر من به جبران رفتار های خوبی که با مادرشوهر خودش داشته عروس خوبی نصیبش شده

و اگر من برای مادرشوهرم عروس خوبی نیستم پس حتما در جواب کارهایی است که در حق مادر خودش و مادرشوهرش کرده و من توسط خواهران خودش از آنها مطلعم پس بیا زود با دیدن چهره و طرز فکر دیگران درباره شان قضاوت نکنیم چون من خودم از ابتدا این گونه نبودم و وقتی جواب محبت هایم را با چشم سقیدی تمام آنها و همان رفتارهایی که در ابتدا گفتم دیدم این گونه شدم منی که میبینی نتیجه رفتارهای اشتباه و زخم زبان ها و متلک های خود آنها هستم چون همسر من پس از ازدواج با من همیشه تحت حمایت من و خانواده ام بوده به طوری که بارها جلوی پدرو مادرش عنوان کرده که هرگز نمیتواند جواب خوبی های من و خانواده ام را بدهدحمایتی که شاید اگر فقط کمی از آن را از خانواده خودش میدید با آغوش باز به طرف آنها میرفتیم

اما با همه این تفاسیر من هیچ گاه جای گله و شکایت برای هیچ کسی نمیزارم چون هر کسی میداند با رفتار خودش چطور دیگران را از خودش برنجاند و چطور دل دیگران را بدست بیاوردو به جز مادرشوهر و خواهرشوهر و جاری من از خاله و دایی شوهر گرفته تا تمامی اقوام او من را با محبت هایم دوست دارن به گونه ای که مادرشوهر من جرات ندارد در برابر خواهر خودش از من بگوید چون خواهران او همیشه جوابش را با یاد آوری تمام محبت هایی که به او کردم و هیچیک را ندید میدهند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 15:11  توسط  تازه عروس  | 

قصه شصت و سوم

حالا همش مادر دختر جلو من رژه میرفتن با هم پچ پچ میکنن

منم که مثلا مجستمه شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

خلاصه من اون شب سردردی گرفتم که نگوشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

واسه همینم ۲ تا قرص خوردم و تا وقت شام خوابیدم

خداییشم شوهر جون خیلی مواظبم بود همش بهم سر میزدشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

موقع شام شوهر جون منو بیدار کرد

به به اون شامی که میگفت خودم تدارک دیدم لوبیا بودشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

داشت خودکشی میکرد من آشپزیم حرف نداره و .............شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

حالا خوبه من هر وقت برامون مهمون میاد واسه مهمون ارزش قائل میشمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

من:شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بعد شامم ما واسه خواب برگشتیم خونه و پدرشوهر مادرشوهر اونجا موندن

۲ روز بعد من خونه مامانم اینا بودم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

شوهر جون با دامادشون سر کارش رفت و آمد میکردشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

یه روز که اومد خونه مامانم اینا دیدم اعصابش خوردهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

وقتی ازش پرسیدم گفت تو راه شوهرخواهرش بهش گفته:ناهار خونه برادرشوهر بودم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

مگه شما اینا که مسافرت بودن بهشون زنگ نزدین؟؟؟؟شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

شوهر: کی اینو گفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

دامادشون : برادرت میگفت ما که مسافرت بودیم زن داداش من (که من باشم) یک بارم زنگ نزده

شوهر :داداش من واسه خودش گفته من برادرشم من وظیفه داشتم زنگ بزنم که زدم

زن من هیچ وظیفه ای در قبال خانواده من نداره

دامادشون : نه داداشت میگه واسه سیاست و خر کردنم باید یه زنگ میزد

که شوهر آتیش گرفت و گفت خب هر کسی یه طرز فکری داره

مگه ما هرگز تو زندگی کسی دخالت میکنیم؟؟؟؟؟

ادامه دارد.....................................

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 13:2  توسط  تازه عروس  | 

قصه شصت و دوم

خب اون شب بعد از خونه اومدن شوهرجون و من تو کف سوغاتی بودیم

 و همش خودمونو نفرین میکردیم که چرا تو سفرامون به اهواز و یزد و آستارا و شمال نصف سفرمون به خرید کردن واسه اینا گذشت

فردا صبح مادرشوهر زنگ زد به شوهر که بیا من کارت دارم

شوهرجون که اومد دیدم یه بلوز برای من گذاشته یه تیشرت واسه شوهر

بعداز ظهر من و شوهرجون و خواهرم رفتیم خونه  پدرشوهر که بریم

مادرشوهر اومد دم در باورتون بشه یا نه خواهر من از فاصله ۲ متری ۶ بار به این بشر سلام کرد

اما دریغ از یه جواب سلام

خواهرم: آبجی چرا مادرشوهرت این جوریه؟؟

من: ما دیگه عادت کردیم تازه خداحافظی هم بلد نیست

راه افتادیم و رفتیم تا این که دم در خونه مامانم اینا رسیدیم تا خواهرمو وسایلاشو بذاریم

پدرشوهر:نچ ما دست خالی رومون نمیشه بیایم خونه بابات اینا

من:

منم دیگه اونجا نموندم چون دفعه اول بود که خونه خواهرشوهر میرفتیم مجبوری باهاشون رفتم

سر راه پدرشوهر ۲ تا مرغ گرفته بود که شام کباب بزنن

ما که رسیدیم پدرشوهر رو به خواهرشوهر: اینا رو شام کباب بزن بخوریم

خواهرشوهر: من خودم میدونم چی کار کنم شام درست کردم

حالا بشنوین از مادرشوهر

۱۰ تا روبالشی واسه دخترش گرفت به اضافه ی

۲لباس- یکدست کامل سرویس ملاقه و قاشق چنگال -واسه بچه ها لباس- واسه شوهرش تیشرت- حوله -شال و روسری و...........

خب مامان منم وقتی که رفت تایلند واسه من بیشتر از زن داداشم خرید کردgirl_to_take_umbrage2.gif

مامان منم وقتی که رفت مالزی واسه من بیشتر آوردgirl_to_take_umbrage2.gif

اما مامان من جلو زن داداشم اینا رو به من نداد

حالت جالبش اینجاست که جلو من که اینا رو بهش داد گفت دخترم بهم پول داده بود

من تو دلم: خب مگه من گفتم چرا گرفتی؟؟؟؟؟

بعدشم این که مادر دختر رفتن تو اتاق که مثلا من نبینمشون

درم بستن که مبادا من لباسایی که مادرشوهر واسه خواهرشوهر آورده بود و داشت تنش میکرد ببینم و چشمش بزنم

من:

من:

ادامه دارد...........................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:46  توسط  تازه عروس  | 

قصه شصت و یکم

سلام دوستای گلم میدونم دیر اومدم ولی با دست پر اومدمmade by Laie

۳ هفته پیش برادرشوهر و جاری عازم سفر به تبریز شدن

حالا خوب شد بعد ۴ ۵ سال که همش این ور و اونور میرن عقلشون رسید پدرشوهر و مادرشوهرم ببرن

خلاصه این که اینا رفتن سفر اول رفتن بانه بعدشم رفتن تبریز

تو این یک هفته ای که نبودن من واسه خفه کردنشون هر روز به شوهرجون میگفتم زنگ بزن ببین کجان

ولی خودم زنگ نمیزدم چون نیازی نمیدیدم

اون روزی که داشتن برمیگشتن ما دیگه زنگ نزدیم و خودشونم زنگ نزدن

وقتیم که رسیدن اولین کاری که مادرشوهر کرد زنگ زد به شوهرجون

که بیا با داداشت کمک کن وسیله ها رو خالی کن

من:شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

شوهرجونم رفت و کمک داداشش کرد

وقتی برگشت دیدم تو یه پیشدستی ۲ تا شیرنی قرابی تبریز با چهارتا گز گذاشتن دادنgirl_impossible.gif

من:Wow1.gif

حالا جالب اینه من احمق هر وقت هر جایی که میرفتم از هر چیزی یه جعبه کاملشو براشون میبردمhysteric.gif

آخه دیگه آخر خصاصت بود

شوهرجون اومد گفت بیا شام بریم خونه مامانم اینا

من اولش گفتم نه ولش کن ولی بعدش دیدم دلش میخواد قبول کردمgirl_to_take_umbrage2.gif

من و شوهرجون به اتفاق خواهرم رفتیم اونجا

همین که رفتیم پدرشوهر متلکشو انداخت دیگه:برعکس شده؟ما باید میومدیم

آخه یکی نیست بگه نیست خیلی زنگ زده بودین؟؟؟؟؟که ما داریم میایم؟؟شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

منم واسه خاطر این که مادرشوهر منتظر واکنش من بود خودمو زدم به بی خیالی

منو شوهر جون فرداش میخواستیم به خونه ییلاقی پدر و مادرم بریم

شوهرجون به پدر و مادرش گفت : میخاین شما رو ببرم خونه خواهرم؟

پدرشوهر اولش مخالفت میکرد ولی بعدش با اصرار های زیاد ما قبول کرد

ادامه دارد.............................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 10:24  توسط  تازه عروس  | 

قصه شصتم

سلام سلام سلامی با کلی معذرت خواهی والبته تشکر

میدونم که دیر شد ولی بازم اومدم

مرسی از همه دوستای گلی که زحمت کشیدن و برام پیام گذاشتنmade by Laie


 تازگیا نمیدونم چرا مادرشوهر هر حرفی رو با خنده و متلک میزنه

البته از اون اولشم دست به متلکش عالی بود

من گیراییم ضعیف بود

خلاصه تا راه بیفتم زمان برد ولی بالاخره راه افتادم اونم چه راه افتادنیشکلکهای خانومی

یک روز توی خونه تنها بودم که شوهر جون اومد و گفت: میشه بری خونه ما؟؟؟؟

من: چرا؟؟؟؟؟

شوهر جون: مامانم تنهاست

من: شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من:

من آخر نفهمیدم این مامانم تنهاست یعنی چی؟؟؟

فرضیه :

1.شوهر جون میترسید دزد مامانشو ببرهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

2.شوهرجون میترسید مامانشو لولو ببره

3.شوهرجون با مامانش دست به یکی کرده بود منو دق بده 

4.شوهرجون میخواست روابط حسنه تر بشه

5.شوهرجون میخواست من و مامانش همدیگه رو بکشیم تا از شر جفتمون با هم خلاص شهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

من آخر نفهمیدم کدوم یکی بود ولی به فرضیه شماره 3 نزدیکتر بود

من از همه جا بی خبرم عین دور از جون شما خر پاشدم رفتمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بله مادرشوهر تنها بودشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

از دزد و لولو هم خبری نبود بعد از سلام و احوالپرسی روی مبل کنار مادرشوهر نشستم

من : خب چه خبر مامان؟؟؟

مادرشوهر:

من:

مادرشوهر:

من:شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

خلاصه سرتونو درد نیارم به همین منوال بود اون ساکت منم ساکت تر

من هر چیزی که میپرسیدم مادر شوهر فقط در و دیوارو نگاه میکرد

پا شد رفت تو آشپز خونه منم دنبالش شکلکهای خانومی

تو آشپزخونه

من :شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

مادرشوهر: شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

پا شد رفت تو حال منم دنبالششکلکهای خانومی

به همون منوال

من دیگه کلافه شده بودم که شوهر جون اومدشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

من:

من  فکر میکردم با ورود شوهر جون اوضاع بهتر میشه

اما

من و مادرشوهر در سکوت کامل در حال نشسته بودیم

شوهرجون اومد و کنار ما نشستشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

مادرشوهر رفت تو اتاق شوهر دنبالششکلکهای خانومی

مادرشوهر رفت تو آشپزخونه شوهر دنبالششکلکهای خانومی

مادرشوهر رفت تو بالکن شوهر دنبالششکلکهای خانومی

منم همون جوری تو حال نشسته بودم

من که دیگه از قایم باشک بین این دوتا خسته شده بودم با ناراحتی لباسمو پوشیدم

نه حرفی زدم و نه خداحافظی کردم نه حتی نگاهشون کردم اومدم خونه

نیم ساعت بعد شوهر شاکی از من پرسید که چرا اون جوری اومدیشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

منم:شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

من: من دیگه بدون تو اونجا نمیرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 8:11  توسط  تازه عروس  | 

قصه پنجاه و نهم

سلام به همه دوستای گلم

مرسی از همه اونایی که روز زنو بهم تبریک گفتن

منم با ۵ روز تاخیر به همه شما ها دوستای گلم این روزو تبریک میگم

و دقیقا میخوام ما جرای روز مادرو براتون بگم

سال اولی که من عروس شده بودم هر سه تا بچه های مادرشوهر با هم پول گذاشتن واسه مادرشون اپی لیدی خریدن

سال بعد من یه بلوز واسه مامان خودم خریدم و یه بلوز همون مدلی با یه رنگ متفاوت واسه مادرشوهرgirl_impossible.gif

مادرشوهرمم زحمت کشیدن دادن به خواهر شوهر

من:

سال بعد(یعنی پارسال) من اصلا هیچی نخریدم و یه روسری نخی که داشتم بهش دادم به جبران حرکت سال گذشتش

امسال

من میخواستم به جبران بی لیاقتیش یه چیز ارزونتر براش بخرم girl_haha.gif

از بدشانسی من شوهرجونم باهام بود

تو بازار داشتیم قدم میزدیم که یه ژاکت مشکی چشم شوهرجونو گرفت

من:

بالاخره مجبوری خریدیم

من تو ماشین رو به شوهر: فقط مامانت امسال اینم بده به کس دیگه اون وقت من میدونم با روزهای مادرGun Touting

شوهرجون:

وقتیم که رفتیم خونه مادرش و کادو رو بهش دادیم

شوهرجون رو به مادرش: اینو دیگه به هیچ کس ندیا

مادرشوهر : من؟؟؟؟؟ کی دادم؟؟؟؟؟؟؟

شوهر : پارسال

من : پیلارسال

مادرشوهر:

جاری هم یه سینی واسه مادرشوهر خرید

اون شب بعد از شام طبق معمول شوهر من افتاد به جان توپول

منم از پشت به توپول یاد میدادم

بزنش گازش بگیر لپش لپش

چایی شیرین رو به دخترش: نکن عمو رو نزن

مادرشوهر:آره زن عمو جانم یادش میده

من :

من : آره چون وقتی این پسرتون ما رو اذیت میکنه شما که نمیزنیدش منم از راه توپول میزنمش

مادرشوهر : من هیچکسو نمیزنم

من تو دلم: با حرفات که ما رو خوب میزنی

بیا دیدین لیاقت نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 19:20  توسط  تازه عروس  | 

قصه پنجاه و هشتم

سلام به دوستای گلم

هفته پیش بود که دیدم جاری به منزل ما تلفن نمودند

من:Wow1.gif

بعله شام ما رو دعوت کردن

بازم من:«شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

خلاصه عصر من به همراه آقای شوهر رفتیم منزل پدرشوهر

مادرشوهر و جاری و مادرجاری و برادرزاده شوهر که من بهش میگم توپول دم در نشسته بودن تو حیاط

خلاصه این که من و شوهر هم همونجا پیششون نشستیم

شوهر من از اونجایی که عاشق بچه هاست شروع کرد سربه سر توپول گذاشتنGnome

توپول هم کفرش در اومد و دمپایی ابریشو برداشت و شوهرجونو تهدید کرد Happy Dance

ناگهان مادر شوهر من دمپایی بیرونشو که طبی بود برداشتRolling Pin

 که اگه توپول با دمپایی ابری عموشو زد بزنتش

من:شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من تو دلم:اصلا عموش دوست داره با برادر زادش ور بره تو چرا خودتو قاتی میکنی؟Whoop De Doo

حالا این دمپاییه دستشه کفشم(زیرشم) کثیفه هی میزنه رو پای من

منم که رو این چیزا وسواسی

یه بار دوبار سه بار

دیدم نه داره واسه مامان جاری صحبت میکنه کم مونده دمپاییشو بزنه تو دهن من

دمپایی رو از دستش گرفتم و پرت کردم اونور گفتم : مامان تو با این خطرناکی

دوباره شوهر جون شروع کرد

وای این شوهر منم عجب بچه ایه ها خستم کرد

که دمپایی توپول رفت تو باغچه

توپول رفت دمپاییشو برداشت و پرت کرد سمت شوهر

 که با جاخالی دادن شوهر و خوردن دمپایی تو صورت مادرشوهر همراه بود

من:

من:

و همچنان من:

دیگه نمیدونستم چه کار کنم

جاری چایی شیرین من فوری توپولو دعوا کرد

من با خنده: عزیزم تقصیر توپول نبود که تقصیر عموشه که جاخالی داد

خلاصه کیف کردم

چه حالی دادا

آخر شبم ظرف نشستیم اومدیم خونه

آخه جاری جون میگن ظرفایی که توش ماهی میخوریو حتما باید با وایتکس بشوری

آخه بوی ماهی میگیره

آخرشم نذاشت ما ظرف بشوریم

اینم خوبه ها واسه جلوگیری از شکستنGun Touting

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 18:0  توسط  تازه عروس  |