خداوندا به ما عروسان در برابر زبان تند مادرشوهر صبر عطا بفرما
سلام میدونم که نامردم

از تمامی دوستان گلی که منتظرمن عذر میخوام آخه من تا 9 تیر گرفتارم واسه همین مجبورم دیر به دیر آپ کنم

اول به فاطمه عزیزم بگم که خواهرشوهر این جانب دارای مدرک سیکل هستند و از کامپیوتر و اینترنت و تکنولوژی به دور بنابراین من تا حدود زیادی خاطر جمع هستم.



مامان من واسه خلعتی بعد از عروسی به سلیقه شوهرم واسه مادرشوهرم پارچه پیراهن خرید به اضافه چادر و لباس های دیگر  اونها هم همینطور

مادرشوهر من چادر را بلافاصله دوخت

من اصولا برام اهمیتی نداشت که پیراهن را نیز بدوزد یا نه و به همین دلیل سوال هم نکردم

چند هفته پیش که من و همسری به منزل ایشان رفته بودیم ایشان خودشان این موضوع را پیش کشیدند

مادرشوهر:من اون پیراهنی که تو آورده بودی رو دوختم پوشیدم ولی بعد از این که شستم و آویزان کردم دیگه رنگشم ندیدم اصلا انگار آب شده باشه رفته باشه تو زمین

من که قبلا هم طعم دروغ های ایشون رو چشیده بودم دیگه حرفی نزدم

ولی قیافه من:

آخه تو خونه ای که فقط 2 نفر زندگی میکنند مگه میشه یه چنین چیزی عملا غیب بشه

من با این حرف مادرشوهر دریافتم که بله خانوم لباس ندوخته هیچ منم داره خر حساب میکنه

تاااااااااااااااااا هفته بعد که بله بران خواهرزاده ایشان فرا رسید

سرکارعلیه که دریافتند برای مهمانی لباس مناسب ندارند و آنقدر غد و یک دنده تشریف دارن که نمیخوان به پدرشوهر بگویند که لباس ندارند

مجبور شدن آبی که رفته تو زمینو جمعش کنند و ببرن بدوزن

نکته جالب اینه که خوشم میاد هر وقت دروغ میگن جز این که آبروی خودشونو ببرن کار دیگه ای نمیکنن

یک روز مانده به جشن من و شوهرجون رفتیم بیرون که سر راه مادرشوهر را هم سوار کردیم

به شوهرجون گفت من باید خیاطی هم برم

خلاصه از خیاطی که بیرون اومدن لباسو از ترس این که نکنه من ببینم زیر چادرشان گرفتند.

شب مهمانی هم تنشون بود

من:

من:

دیگه هیچی نگفتم چون به یه آدم دروغ گو که با وقاحت زل میزنه تو چشمای آدم و دروغ میگه چی میشه گفت؟

وقتی جریانو به شوهرجون گفتم اون گفت تو خیلی تیزی تحتو همه چیزو در میاری

و من در جواب اون فقط


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 13:54  توسط مشاور بانو | 

میدونم دیر اومدم ولی با دست پر اومدم

روز مادر

امسال من اصلا شور و شوقی واسه این روز نداشتم چون پارسال اصلا کسی منو خوشحال نکرد

امسال من واسه مادرشوهره یه برنامه هایی داشتم

پارسال من واسه هر دوتا مامانا یه جور بلوز خریدم ولی مادرشوهر من حتی حاضر نشد نگاه کنه همونجوری جلوی من داد به خواهرشوهر

من امسال به این مطلب پی بردم که این خانم لیاقت پول خرج کردن نداره

بنابراین یه روسری که زن عموی شوهرجون برام از کربلا سوغاتی آورده بود دادم به مادرشوهره

آخ حال کردم خیلی با حال بود روسریه بد نبود ولی از اون چیزایی بود که میدونستم خوشش میاد

رنگش قهوه ای بود و نخی و البته تا دلتون بخواد بزرگ

واسه مامان خودمم یه تیشرت گرفتم چون میدونم میپوشه

اون روز صبح من باشگاه بودم و یه زنگ هم براش نزدم

ناهار خونه عموی شوهر ولیمه دعوت بودیم من با مامانم رفتم و همونجا بهش تبریک گفتم

بعد از ناهار که مامانم رفت من و شوهر به منزل مادرشوهر رفته و اونجا شوهر به مادرشان کادو را اهدا فرمودند

مادرشوهر پس از دیدن روسری

مادرشوهر:پسرم چقدر تو خوش سلیقه ای

شوهر:من نخریدم کاره عروسته

من:

مادرشوهر:ای کاش صبح میاوردی که که من ناهار اینو سرم کنم

من:

مادرشوهر بسی ذوق نمود

من تو دلم:

آخیش خیلی باحال بود کلی با این ایده خودم حال کردم و با خودم عهد نمودم که دیگه واسه کسایی که لیاقت ندارن پول خرج نکنم


همایش شعر وادب

هفته پیش ما از طرف دایی شوهر جون به همایش شعر و ادب دعوت شدیم

چون شوهرجون کارش طول میکشید من و خواهرم با هم رفتیم

به محض ورود از جناح دختر خواهرشوهر شناسایی شدیم

اونجا 4 ردیف عقب تر از مادرشوهر اینا نشستیم

فقط خواهرشوهره برگشت نگاه کرد بقیشون (منظور مادرشوهر و جاری ) هیچی به هیچی

دایی شروع به خواندن شعر کرد در طی سخنرانی دایی و خواندن اشعارش برای حضار

ناگهان من صدای گریه شنیدم

خواهرشوهر و مادرشوهر شروع به آبغوره گیری

من به خواهرم:آخه مگه این شعر غم انگیزه؟

من و خواهرم:

من داشتم از دایی فیلم میگرفتم و اصلا طرفشونم نرفتم تا این که تقریبا آخرا بود

که خواهرشوهره یه چیزایی به مادرشوهر گفت و اون برگشت سمت ما و با لبخند دست تکون داد

من:

من که مشکوک شده بودم تعجب کردم

بعد به پشت سرم نگاه کردم و دیدم بله خانوم واسه ما دست تکون نداده

خواهراش پشت ما بودن واسه اونا بای بای کرده

من:

باید یادآور شوم که در طول مراسم خواهر شوهر مثل ندید بدید ها دائم موبایلشو در میاورد و روشن و خاموش میکرد و میزاشت تو گردنش

من:

بعد از مراسم هم که دایی با دیدن من و خواهرم کلی خوشحال شد

البته با حسودی بعضی ها

جمعه بله برون دختر خاله شوهرجونه شنبه براتون مینویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 9:58  توسط مشاور بانو | 

سلام بازم فصل امتحانا شروع شد از همین الان به همه مامانای محترم درود میفرستم که اینقدر حرص درس خوندن بچه ها رو میخورن

دیروز من در حال خانه تکانی بودم که ناگهان یک خبر تکان دهنده شنیدم

تلفن:زررررنگ زررررررنگ زرررررنگ

شوهرجان:بله سلام واقعا راست میگی واااااااااااای باشه

من:

من:چی شده؟

شوهرجان:داییم اینا داشتن میرفتن نوشهر تو جاده تصادف میکنن

من:خب سالمن؟

شوهر:آره خدا رو شکر ولی مثل اینکه خیلی شدید بوده

خلاصه ما رفتیم اونجا خونه دایی

مادرشوهر و پدرشوهر و خواهرشوهر و به عبارت دیگر قشون شوهر یا به قول خودم قوم مغول هم حضور مستمر به عمل آوردند

من طبق معمول تصمیم گرفتم لال تشریف داشته باشم

دایی شوهر منو دوست نداره ..........چون عاشق منه

دایی و زندایی بچه ندارن منم که شیطون و بلبل و حاضرجوابم و خیلی هم بهشون سر میزنم واسه همین خیلی دوسم دارن

همین امر هم باعث شده تا حرص خیلی ها که مادرشوهر و خواهرشوهر هم جزء آنها هستند در بیاید

خدا رو شکر هر دو سالمند ولی ماشین چپ کرد

ولی خدارو شکر خودشان هیچ خراشی بر نداشتن سرعت بالا چه ها که نمیکنه

من با تعجب دیدم که خواهرشوهر لباس عزا پوشیده آخه دایی شوهرش فوت کرده بود

جالب اینجاست که خواهرشوهر خیلیم بدش میومد و پشت سرش حرف میزد

حلا عین این صاحب عزاها من دیگه داشتم شاخ در میاوردم

آخه مردم واسه سیاست مداری و ظاهری به شوهرشون چه کارا که نمیکنن

من که تازه داماد شوهرجونو دیده بودم گفتم:آقا...........راستی تسلیت میگم غم آخرتون باشه

آقا.........:شب بخیر شب بخیر

اونم وسط جمع

من:

آب شدم رفتم تو زمین خداییش بعضی آدما چقدره بی فرهنگ تشریف دارن

درحالی که زمانی که دختر عمه من فوت شد این آقا همین تسلیت خشک و خالی رو هم به من نگفت

ولی دیروز حال کردم خواهرشوهره لال شده بود چون زن داداش زندایی که دکتر هم هست اونجا بود

و چون که خواهرشوهر حرف زدنش مثل لات ها تشریف داره از ترس سوتی دادن خفه شده بود

حالا براتون بگم از مادرشوهر که محض سیاست به زندایی میگفت فردا صبح من میام اینجا کاراتو برات انجام میدم

من:

ایشون زمانی که بخوان خودشونو واسه ما لوس کنن نباید دست به سیاه و سفید بزنن

ولی زمانی که خودشون بخوان میشن فرفره

بیچاره زندایی چون اصلا حوصله این یکی رو نداره

شایدم چون دیروز خانواده زندایی اونجا بودن نخواسته کم بیاره

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 6:20  توسط مشاور بانو | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خوش آمدید من دشمن مادرشوهرم نیستم فقط میخوام این پستا یه مکانی برای درد و دلم باشه تا شما رو بخندونم من همیشه دعا میکنم که مادرشوهرم سالم باشه چون اگه بمیره من دیگه سوژه ندارم
راستی دوستایی که شکلک میخوان کافیه به پیوندای روزانه یه نگاهی بندازن

پیوندهای روزانه
شکلک های من
شکلک های4
شکلک3
شکلک2
aksup
شکلک 1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1393
خرداد 1393
خرداد 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آرشيو
پیوندها
مامی سایت
پرشین وی
هنرکده روبان صورتی
دکوراسیون و تزیینات
بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت
مهره بافی
پاپوش
سفره خونه
همه چیز در مورد طراحی الگوی لباس و دوخت
آی هدیه
من- بیچاره
ژورنال سرا
تولد
کادو آرایی با کاموا
دلتنگی های من
بانوی زیبایی
بافتنی ،خیاطی،کاردستی وآشپزی
جعبه کادویی
خونه دار
نازنین یه دختر تنها
آموزش تصویری شیدایی
گلهای پارچه ای
بیا تو ببین چه خبره
بهشت و جهنم
فلفل بانو و جناب دلدار
آرزوی خدا
خط خطي هاي دختر تنها
سارای عزیزم
ما دو تا :‌ پسر خاله و دختر خاله
♥♡♥ سوته دلان ♥♡♥
عروس کوچولو
آشپخسونه ی مامانم اینا
خاطرات زندگی من
یادداشت های ما
خانمی گل و گلاب و آقایی
Fade to black
سرکوچه
دختري به نام سايرا
آهوی وحشی
شنگولستان
رزا کوچولو و مامانش
•.¸¸.•* آهــــ ـ ـ ـــو *•.¸¸.•*
سیب ترش
خاطرات من
روزهای شیرین نامزدی
لذت زندگی
لبوی ناز
عشق است که جاودان می ماند
ساغر 1 دختر ورنا
زندگی نامه آقا و خانمش
سبک زندگی
جیگیل
شکلات تلخ
من اگه مادر شوهر بشم!
رقص زندگی
غـــزل بــانــو ♥ آقـــا فــربـــد
نم نم بارون
من و تو
تندرستی
تندرستی و درمان
فروش زمین در رامسر
خاطرات من
جاده ی زندگی
مجله عروسی
آشپزخانه کوچک من
مرجع تزیینات
اسم جایی برای دل ایدا
اتاق 10
دنياي بي قانون
این گوشه ی دنج اتاقم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM