خداوندا به ما عروسان در برابر زبان تند مادرشوهر صبر عطا بفرما
خب اون شب بعد از خونه اومدن شوهرجون و من تو کف سوغاتی بودیم

 و همش خودمونو نفرین میکردیم که چرا تو سفرامون به اهواز و یزد و آستارا و شمال نصف سفرمون به خرید کردن واسه اینا گذشت

فردا صبح مادرشوهر زنگ زد به شوهر که بیا من کارت دارم

شوهرجون که اومد دیدم یه بلوز برای من گذاشته یه تیشرت واسه شوهر

بعداز ظهر من و شوهرجون و خواهرم رفتیم خونه  پدرشوهر که بریم

مادرشوهر اومد دم در باورتون بشه یا نه خواهر من از فاصله ۲ متری ۶ بار به این بشر سلام کرد

اما دریغ از یه جواب سلام

خواهرم: آبجی چرا مادرشوهرت این جوریه؟؟

من: ما دیگه عادت کردیم تازه خداحافظی هم بلد نیست

راه افتادیم و رفتیم تا این که دم در خونه مامانم اینا رسیدیم تا خواهرمو وسایلاشو بذاریم

پدرشوهر:نچ ما دست خالی رومون نمیشه بیایم خونه بابات اینا

من:

منم دیگه اونجا نموندم چون دفعه اول بود که خونه خواهرشوهر میرفتیم مجبوری باهاشون رفتم

سر راه پدرشوهر ۲ تا مرغ گرفته بود که شام کباب بزنن

ما که رسیدیم پدرشوهر رو به خواهرشوهر: اینا رو شام کباب بزن بخوریم

خواهرشوهر: من خودم میدونم چی کار کنم شام درست کردم

حالا بشنوین از مادرشوهر

۱۰ تا روبالشی واسه دخترش گرفت به اضافه ی

۲لباس- یکدست کامل سرویس ملاقه و قاشق چنگال -واسه بچه ها لباس- واسه شوهرش تیشرت- حوله -شال و روسری و...........

خب مامان منم وقتی که رفت تایلند واسه من بیشتر از زن داداشم خرید کردgirl_to_take_umbrage2.gif

مامان منم وقتی که رفت مالزی واسه من بیشتر آوردgirl_to_take_umbrage2.gif

اما مامان من جلو زن داداشم اینا رو به من نداد

حالت جالبش اینجاست که جلو من که اینا رو بهش داد گفت دخترم بهم پول داده بود

من تو دلم: خب مگه من گفتم چرا گرفتی؟؟؟؟؟

بعدشم این که مادر دختر رفتن تو اتاق که مثلا من نبینمشون

درم بستن که مبادا من لباسایی که مادرشوهر واسه خواهرشوهر آورده بود و داشت تنش میکرد ببینم و چشمش بزنم

من:

من:

ادامه دارد...........................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:46  توسط مشاور بانو | 
سلام دوستای گلم میدونم دیر اومدم ولی با دست پر اومدمmade by Laie

۳ هفته پیش برادرشوهر و جاری عازم سفر به تبریز شدن

حالا خوب شد بعد ۴ ۵ سال که همش این ور و اونور میرن عقلشون رسید پدرشوهر و مادرشوهرم ببرن

خلاصه این که اینا رفتن سفر اول رفتن بانه بعدشم رفتن تبریز

تو این یک هفته ای که نبودن من واسه خفه کردنشون هر روز به شوهرجون میگفتم زنگ بزن ببین کجان

ولی خودم زنگ نمیزدم چون نیازی نمیدیدم

اون روزی که داشتن برمیگشتن ما دیگه زنگ نزدیم و خودشونم زنگ نزدن

وقتیم که رسیدن اولین کاری که مادرشوهر کرد زنگ زد به شوهرجون

که بیا با داداشت کمک کن وسیله ها رو خالی کن

من:شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

شوهرجونم رفت و کمک داداشش کرد

وقتی برگشت دیدم تو یه پیشدستی ۲ تا شیرنی قرابی تبریز با چهارتا گز گذاشتن دادنgirl_impossible.gif

من:Wow1.gif

حالا جالب اینه من احمق هر وقت هر جایی که میرفتم از هر چیزی یه جعبه کاملشو براشون میبردمhysteric.gif

آخه دیگه آخر خصاصت بود

شوهرجون اومد گفت بیا شام بریم خونه مامانم اینا

من اولش گفتم نه ولش کن ولی بعدش دیدم دلش میخواد قبول کردمgirl_to_take_umbrage2.gif

من و شوهرجون به اتفاق خواهرم رفتیم اونجا

همین که رفتیم پدرشوهر متلکشو انداخت دیگه:برعکس شده؟ما باید میومدیم

آخه یکی نیست بگه نیست خیلی زنگ زده بودین؟؟؟؟؟که ما داریم میایم؟؟شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

منم واسه خاطر این که مادرشوهر منتظر واکنش من بود خودمو زدم به بی خیالی

منو شوهر جون فرداش میخواستیم به خونه ییلاقی پدر و مادرم بریم

شوهرجون به پدر و مادرش گفت : میخاین شما رو ببرم خونه خواهرم؟

پدرشوهر اولش مخالفت میکرد ولی بعدش با اصرار های زیاد ما قبول کرد

ادامه دارد.............................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 10:24  توسط مشاور بانو | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خوش آمدید من دشمن مادرشوهرم نیستم فقط میخوام این پستا یه مکانی برای درد و دلم باشه تا شما رو بخندونم من همیشه دعا میکنم که مادرشوهرم سالم باشه چون اگه بمیره من دیگه سوژه ندارم
راستی دوستایی که شکلک میخوان کافیه به پیوندای روزانه یه نگاهی بندازن

پیوندهای روزانه
شکلک های من
شکلک های4
شکلک3
شکلک2
aksup
شکلک 1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1393
خرداد 1393
خرداد 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آرشيو
پیوندها
مامی سایت
پرشین وی
هنرکده روبان صورتی
دکوراسیون و تزیینات
بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت
مهره بافی
پاپوش
سفره خونه
همه چیز در مورد طراحی الگوی لباس و دوخت
آی هدیه
من- بیچاره
ژورنال سرا
تولد
کادو آرایی با کاموا
دلتنگی های من
بانوی زیبایی
بافتنی ،خیاطی،کاردستی وآشپزی
جعبه کادویی
خونه دار
نازنین یه دختر تنها
آموزش تصویری شیدایی
گلهای پارچه ای
بیا تو ببین چه خبره
بهشت و جهنم
فلفل بانو و جناب دلدار
آرزوی خدا
خط خطي هاي دختر تنها
سارای عزیزم
ما دو تا :‌ پسر خاله و دختر خاله
♥♡♥ سوته دلان ♥♡♥
عروس کوچولو
آشپخسونه ی مامانم اینا
خاطرات زندگی من
یادداشت های ما
خانمی گل و گلاب و آقایی
Fade to black
سرکوچه
دختري به نام سايرا
آهوی وحشی
شنگولستان
رزا کوچولو و مامانش
•.¸¸.•* آهــــ ـ ـ ـــو *•.¸¸.•*
سیب ترش
خاطرات من
روزهای شیرین نامزدی
لذت زندگی
لبوی ناز
عشق است که جاودان می ماند
ساغر 1 دختر ورنا
زندگی نامه آقا و خانمش
سبک زندگی
جیگیل
شکلات تلخ
من اگه مادر شوهر بشم!
رقص زندگی
غـــزل بــانــو ♥ آقـــا فــربـــد
نم نم بارون
من و تو
تندرستی
تندرستی و درمان
فروش زمین در رامسر
خاطرات من
جاده ی زندگی
مجله عروسی
آشپزخانه کوچک من
مرجع تزیینات
اسم جایی برای دل ایدا
اتاق 10
دنياي بي قانون
این گوشه ی دنج اتاقم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM